|
|
|
|
|
یکی از دوستانم که برای تحصیل به خارج از کشور سفر کرده تعریف می کرد.که یک هفته مانده برای بازگشت به ایران دچار مشکلات بسیاری شد. امتحانات یک طرف برکت باشد تابستان1387 نادر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
کنار باجه عابر بانک به اتفاق دوستم ایستاده بودم ساعت دوازده و نیم ظهر بود و افتاب دقیقا وسط سر ما را نشانه می رفت رهگذران با نگاه های خسته و گرما زده و در فکر از کنار ما می گذشتند . افتاب برکت خود را نه تنها از اسمان بلکه از باز تاب های سطح سنگ فرش شده پیاده رو نیز سخاوتمندانه به ما می بخشید. من و دوستم خودمان را در زیر نیم وجب سایه بان عابر بانک پنهان کرده بودیم ....دوستم برای اینکه بتواند منوی عابربانک را که در اثر بازتاب های نور روز غیر قابل دید بود را بخواند دستش را بر روی صفحه گذاشته بود و دنبال علایم می گشت... قرار بود مبلغی پول را به من بدهد تا من هم ان را به شخص دیگری برسانم..بلاخره بعد از چند دقیقه ای تقلا عابر بانک مرحمت نمود و با صدای دلنشین قیژ قیژ خود اسکناس های دو هزاری را که نه نو بودن نه کهنه تحیول داد دوستم اسکناس ها را از دستگاه گرفت و با اسکناس های پنج هزار تومانی نو خود قاطی کرد و شروع به شمردن انها نمود خورشید پرتو های خود را حتی بر اسکناس های ما می افشاند و گه گداری تللوی نورانی از اسکناس های نو به چشمان ما نیز می رسید....در همین گیر دار ها بودیم که سایه شخصی را دقیقا در کنا ر خود احساس کردم انقدر به من نزدیک بود که فکر کردم می خواهد داخل لباس های من بشود بر گشتم و به سایه ناشناس نگاه کردم ...............پیر مرد لاغر اندام و سر حالی بود که عرق چینی بر سر گذاشته و با التماس به پول های داخل دست ما می نگریست نگاهش حاکی از این بود که به من کمک کنید و جالب اینجا بود که اصلا به چشمان ما نگاه نمی کرد زل زده بود به پول ها.... چنان نگاه هیزی به پول ها می کرد که نخ های ابریشمی داخل پول ها به خود می لرزیدند با صدای بلندی به او گفت بله حاج اقا امرتون رو بفرمایید نگاهش را از پول ها بر نداشت و چیزی هم نگفت من هم دست در جیبم کردم و به دنبال سکه ای گشتم بلاخره با یک سکه می شود چنین مزاحمانی را دک کرد....انگشتانم شروع به جستجو بین کلیدهای داخل جیب شلئوار جینم کرد و به دنبال سکه ای می گشتند بعد از چند لحظه تلاش شئی گرد و فلزی را لمس کردم و به زور از جیب شلوارم بیرون اوردم گویا در این هوای گرم سکه هم نمی خواست جای امن سایه گیر خود را ترک کند به سکه در زیر نور خورشید که می درخشید نگاه کردم یک سکه پنجاه تومانی بود لبخندی به لبم نشست از اینکه لزومی ندارد اسکناس هایم را جستجو کنم و به سوی پیر مرد دستم را دراز کردم و سکه را به او دادم پیرمرد نگاهی به سکه انداخت و نگاهی به پول های نویی که در دستان ما می رقصید کرد و ناگهان با فارسی سلیس گفت برو بابا......... خودت رو مسخره کردی.......دهانم از تعجب باز مانده بود به این فکر می کردم شکر خدا زبانش را هنوز گربه نخورده.......یک نیم نگاهی به دوستم انداختم و دو نفری زدیم زیر خنده.... البته نه خنده به ان بنده.......... بسیاری هستند که در جستجوی چیز هایی به سر می برند که برای به دست اوردن انها هر گز تلاشی نمی کنند انها تنها می خواهند مفت صاحب چیزی شوند که هنوز شایستگی دریافت ان را ندارند این موضوع نه تنها در تکدی گری بلکه در همه امور زندگی به چشم می خورد امور معنوی نیز دور از این مسائل نیست....هنگامی که چیزی از خدا طلب می کنیم یا دوست داریم وارد سطح بالاتری از اگاهی شویم که هنوز شرایط ان را برای خود در زندگی خلق نکرده ایم از برکات کو چکی که خداوند به ما می دهد نه تنها سپاسگذاری نمی کنیم بلکه گاهی به خشم می اییم و عدالت او را زیر سوال می بریم برکات خدا وندی در هر جای زندگی ما به چشم می خورد خوب گاهی این برکات خیلی بزرگ هستن و گاهی نیز انقدر کوچک که به چشم نمی ایند گاهی هم انقدر تکراری و روزمره که برایمان عادی شده اند تلاش برای کسب برکات در زندگی همان تلاش برای بهتر زیستن است ... به نظرمن ان پیرمرد می تواند صاحب همه ان پول های باشد که در دستان دوستم بود به شرط انکه او هم به اندازه دوست من برای جذب این برکات به زندگیش تلاش کند........بهار 1387 نادر برکت باشد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
the Voice is that Essence_the Holy Ghost , the Comforter, the Divine Spirit_ that gives life to all. it has many names_Shabda , Logos , the word , the Nada , Shabda Dhun , Akash Bani , Sultan_ul_Azkar , the King of the Ways , Ism_ i _ Azam , Kalama , Kalam _ i _ Illahi , Srat Shabda , An_ anda Yoga , or Anahad Shabda . Others call it the Vadan , Dhun , the Heavenly Music , and other nams THE SHARIYAT_KI_SUGMAD chapter one page 6 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
شما بخشي از قدرت الهي هستيد بنابر اين افکارتان قالبي مي سازد که قدرت الهي ان را بلافاصله پر کرده بدان جان مي بخشد پس انچه با تمام وجود فکر مي کنيد در سطح ذهن و در اعماق وجود بدون ترديد متجلي مي شود_ ني نواي الهي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
در اوایل نورز امسال سریالی با نام مرد هزار چهره از سیما پخش شد که به هنر مندی مهران مدیری اوقات مفرحی برای همگان به ارمغان اورد خیلی از شما با خاطرات نه چندان دور این سریال و تکیه کلام هایش هنوز مانوس هستید تکیه کلام هایی مثل خیلی ممممممنون یا در عالی مستحکم
خوب داستان من نیز به گونه ای با تیتراژ این سریال اخت شده است چند هفته پیش بود که به دلیل مشغله زیاد و گرفتاری و از ان مهمتر تنبلی
روند افزوده شدن محاسن من کم کم با رویداد هایی پیوند می خورد اولین نشان ان وقتی بود که در خیابان یکی از دوستان قدیمی ام را که خیلی وقت بود از او بی خبر بودم دیدم کمی با بهت و تعجب به من زل زد وبا لحن مشکوکی پرسید
خندید
خند ه ام گرفت مردم چه اسم هایی میذارن رو ادم
بی توجه از کنار این مسئله گذشتم ولی حس می کردم که چهره ام در حال تغییر است چون نگاه
چند روز بعد یکی از دوستانم را دیدم با هم سلام و احوال پرسی کردیم وتا جایی که هم مسیر بودیم با هم قدم زدیم صحبت از هر دری رفت تا رسید دوباره به ریش های من کمی نگاهی عاقل اندر سفیه به چهره مسیح وار من انداخت و گفت یو حنا
از دوستم خدا حافظی کردم و به سمت خانه برگشتم
در جلو درب خانه با همسایه امان که در حال پارک ماشینش بود برخورد کردم سلام و احوال پرسی رد بدل شد دستی گرم به هم دادیم دستان متوسط من در میان انگشتان ستبر او همانند سهرابی که به اغوش رستم افتاده بود صحنه ای دیدنی را به وجود اورده بود البته خدا رحم کرد که انگشتان نحیف من را فشار نداد وگرنه بایستی همه پله های خانه را دوتا دوتا بالا می رفتم...... بعد از اینکه دستان ما از اغوش یکدیگر رها شدند دست خود را به سوی لبان خود برد انگشتان قطورش را بوسید و گفت مخلص درویش سریع دستی به سرم کشیدم ببینم با شاخ های جدیدم می توانم کنار بیایم یا نه خوشبختانه می توانستم کنار بیایم
روز های بعد حوادث مشابه تکرار شد و بر من اسامی سید حاجی میشل استراگف و کریستف کلمپ نیز نهاده شد
اما من همان نادر روز های پیشین بودم با همان افکار و باور های درونی قبل
برایم جالب بود که یک نفر ادم چقدر می تواند شبیه چندین نفر ادم دیگر باشد
به این فکر می کردم که یک کالبد فیزیکی را با چه تعداد اسم می توان نامگذاری کرد ولی روح درون ان یکی است وتنها یکی
حقیقت نیز همین گونه است هر کس نامی خاص و مطابق اگاهی خویش بر حقیقت می گذارد ولی باطن اصلی حقیقت تنها یک چیز است و یک چیز و ان حقیقت محض
انسان ها هر یک به گونه خاص خود حقیقت را می شناسند ولی منظور همه در پس این واژه ها تنها یک چیز است یافتن عشق عشق و عشق
مرد هزار چهر ه فردی بود ساده لوح که اشتباهی در داستان های بسیار عجیب گیر افتاد تنها به خاطر اینکه اشتباهی بود
حقیقت بسیار ساده و در دست رس است چنانچه در تار پود های ذهن بشر به بردگی و اسارت گرفتار نشود
نادر مردی با یک ریش و هزار چهره
برکت باشد
بهار 1387
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
داستانی که هر گز نوشته نشد شب قبل در اتاقم نشسته بودم . اتاقی که مساحت بیست متر مربعی ان سرزمین رویا ها و امپراتوری من است.بر روی دیوار های ان عکس های از فرمانروای ان یعنی من بچشم می خورد.همه در اتاق من ازادند حتی مورچه ها در اتاق من ازادی حاکم است حتی خودم هم ازادم.....................در حالی که در وسط اتاقم ولو شده و به ساعت دیواری که عقربه های ان دیگر داشت با عدد دوازده مماس می شد خیره شده بودم در فکر نگارش یک داستان تازه بودم به این فکر می کردم که چه بنویسم چه ننویسم که سوژه جالبی به ذهنم خطور کرد.سریع خودم را جمع و جور کردم و چند ثانیه بعد پشت میز کارم سبز شدم.چند ورق کاغذ سفید برداشتم و جلویم پهن کردم کاغذ ها از اینکه چرت شبانگاهیشان را پاره کرده بودند خش خشی به معنای اعتراض کردند ولی جرئت حرف زدن نداشتند اخه به من می گن نادر فرزند کمان............اماده نوشتن شدم سرم روی ورق ها خم بود بدون اینکه سرم را بلند کنم دستم را به سوی جا مدادی روی میز بردم هر چه انگشتانم را درون ان چرخاندم چیز ی به نام مداد و خودکار درون انها جا نگرفت سرم را بلند کردم و به درون جا مددای نگریستم خالی خالی بود از تعجب دهانم باز مانده بود دیشب پر مداد و خودکار بود......................در خانه ما مشکل بسیار کوچکی هست به نام خواهر زاده ها که وقتی قدم به منزل ما می گذارند تن خودکار و مداد های من به لرزه می افتد هر چند که برای رد گم کردن یک بسته مداد رنگی در خانه ما مستقر است ولی باز این فرمول هم افاقه نکرده ....ساعت از دوازده شب گذشته بود و همه اهل خانه غرق در خواب خوش بودند نمی خواستم با سر صدای زائد خودم که در جستجوی ابزاری برای نوشتن بودم مزاحم خواب انها شوم پس ارام در بین قفسه ها و میان کتاب ها و ورق ها به دنبال قلمی چیزی و خلاصه وسیله ای که بشود با ان چند خط ترسیم کرد گشتم .... صدای چستچوی من در بین کاغذ ها و قفسه ها به صدای جستجوی موشی در بین انباری خانه برای پیدا کردن خورده نانی تبدیل شده بود ..... از جستجوی قفسه کتاب هایم به جایی نرسیدم دامنه جستجو را به زیر میز کشاندم لبه ها پایه ها و قسمت های مختلف زیر میز را گشتم ولی چیزی عایدم نشد و در ضمن در هنگام بر گشت سرم هم با لبه میز برخورد کرد ................ قلم پیدا نشده و سر ضربه خورده ماحصل جستجو های من در زیر میز بود......ده دقیقه گذشته بود ولی هنوز نتوانسته بودم چیزی پیدا کنم ارام خودم را به بالای میز کشاندم و چشمانم که از لبه میز بالا تر امد چند ورق سفید را دیدم که با نیشخندی به من زل زده بودند....نیشخند انها انگیزه من را برای یافتن قلم بیشتر کرد.نگاهم به سوی تخت خوابم برگشت با خودم فکر کردم شاید زیر ان بتوانم چیزی پیدا کنم به طرف من رفتم و خم شدم و نیم نگاهی به زیر تخت انداختم زیر تخت همانند بازار شام بود شتر با بارش گم می شد انقدر کارتون وسایل دیگر زیر این تخته فسقله انباشته شده بود که اگر مداد و خودکاری هم انجا بود جستجو برای یافتن انها همانند جستجو برای یافتن سوزنی در انبار کاه به نظر می رسید.....................از خیر زیر تخت هم گذشتم ساعت به دوازده ربع رسید بود و من همچنان در جسنجوی قلمی برای نگارش نا کام .................. وسط اتاق رفتم دستم را به کمرم زدم و اخمی هم ضمیمه ابروانم کردم دیگر از نوشته داستان منصرف شدم به طرف در باز اتاقم رفتم و تا ان را نیم کیپ کنم و به رختخواب بروم هنوز در را کاملا نبسته بودم که میان ریشه ها و لبه فرش چشمم به شئی سبز رنگی برخورد کرد که نوشته های طلایی بر روی ان برق می زد......خم شدم و از نزدیک به ان نگاه کردم ......لبخندی از روی شادمانی بر روی لبانم نقش بست ..........به به......... بلاخره مدادی به دستم افتاد ..........مداد را از بین ریشه های فرش برداشتم گویی از هجوم خواهر زاده های ورجک من جان سالن بدر برده بود و خود را خسته و زخمی به درون ریشه های فرش انداخته بود بر روی بدنه رنگی ان جای نیش دندان های ورجک ها به راحتی نمایان بود و نوک ان بسیار فرسوده شده بود و نیاز داشت تا با تراشی به خود سر و صفایی بدهد...........تراش؟......... فوری به سمت میز تحریرم رفتم و دستم را به سوی جای همشگی تراش رو میزی بردم ولی با کمال تعجب جای ان هم خالی بود..............اهی از ته قلبم به هوا سر دادم حالا تراش رو از کجا پیدا کنم؟............................در طول جستجو برای یافتن مداد به یاد دارم که اثری از تراش ندیده بودم بلافاصله فهمیدم که تراش هم از دست خواهر زاده هایم جان سالم بدر نبرده پس از جستجو برای انهم مایوس شدم و پشت میز م نشستم کمی با خود کلنجار رفتم و نیم نگاهی به نوک فرسوده مداد کردم عقربه های ساعت دوازده بیست پنج دقیقه را نشان می داد بیست و پنج دقیقه تلاش بدون نتیجه ........... .چاره ای نبود تن زیبا و سفید برگه های کاغذ را به نوک ضمخت مداد سپردم با هر فشار مداد بر روی صفحات کاغذ صدای قرچی از کاغذ و مداد بلند می شد و کلمات به ارامی از نوک مداد به روی کاغذ سر می خورد و داستان ارام ارام با ثانیه های ساعت پیش می رفت و نزدیکی های ساعت یک به اتمام رسید ...........در طول نگارش داستان به این می اندیشیدم که سختی ها و مشکلات هر چند سد و موانعی بر سر راه روح به و جود می اورند ولی همان موانع انرژیِ و پتانسیل لازم را برای عبور از ان مرجله و رسیدن به سطح بالاتری از اگاهی را فراهم می کنند سختی ها همانند کلیدی عمل می کنند که دریچه های تازه ای از خلاقیت را در مقابل چشمان روح می گشایند شاید مسیر یا هدف خاصی برای رسیدن مد نظر باشد ولی در طول مسیر رخداد ها و پیشامد ها ممکن است مسیر حرکت را به سوی دیگری سوق دهند سمت و سوی دیگری را که روی دیگری از تجربه را به ما نشان دهد و چشم انداز ها های تازه تر را در مقابل چشمان روح می گشاید را نمایان سازند ......مشکلات و موانع به عنوان پله هایی در مسیر رشد و شکوفایی اگاهی عمل می کنند تصویری که ما از حقیقت در ذهن خود مجسم می کنیم شاید با انچه که با ان روبرو می شویم متفاوت باشد انچه تکمیل کننده تجربیات ما و نمایانگر واقعیت پیرامون ما به ما می باشد قدم های کوچک ماست که حقیقت اصلی را می سازد گویی مبدا و مقصد دراین بین مهم نیستند انچه که مهم است تجربه های ما در این بین هستند که خط واصل مبدا و مقصد را میسازند. هر چند که مشکلات من در جستجوی برای یافتن مداد مرا از داستان اصلیم دور کرد ولی خود زمینه ساز نگارش داستانی تازه تر شد داستانی که تا قبل از جستجوی برای یافتن مداد هرگز به ان فکر نکرده بودم برکت باشد نادر بهار 1387 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوستان گلم یک جوجه ناز قشنگ داره جوجه ای که هر روز بزرگ تر و هر روز هر روز قشنگ تر میشه جوجه ای که اول یک جوجه ریزه میزه بود ولی تا چند وقت دیگه باید برای سحری بیدارمون کنه جوجه ای که عشق بین اون و صاحبش برای من خیلی جالب و دیدنی بوده. موجودات هم روح دارند انها هم مفهوم عشق و درک می کنند و به اون واکنش نشون می دند. عشق همه موجودات عالم رو در بر می گیره و جوجه صاحب جوجه نمیشناسه.من هم به سهم خودم یک شعر ناقابل برای جوجه گفتم شعری کودکانه که من رو به یاد شعر های حسنی نگو بلا بگو می اندازه شعر هایی که یادگاری خاطرات کودکی همون هست شعر هایی از جنس نور از بافت صوت شعر هایی از عشق در ضمن ادرس صفحه 360 دوست خوبم هم اینجا نوشتم دوست داشتید به جوجه جون سری بزنید http://360.yahoo.com/profile-kG.TJqEhaa91kl7bPOmKkBUPbE1Id7aLBG72leBPEw--?cq=1 اهای اهالی نت استین بالا همه جد اقا طلایی وقتشه شوهر بشه بختشه یک مرغ پر هنایی واسه جوجه طلایی جور بکنید سریعتر تور بزنید چه بهتر مرام نگو مردونه سرامد زمونه اسمش همون فرامرز بدون طول یاکه عرض جوجه جهانی شده سر به هوایی شده کت شلواری تنش کن اهای خانوم ولش کن تاج سرش چه خوشرنگ رنگین کمانه پر رنگ جوجه پر از شلوغی واسه خودش فضولی یاری داره جوجه جون خیلی ساکت مهربون اسمش عمو نادره کمیاب کمی نادره واسه جوجه طلایی شعر میگه تن تنانی شعر هایی از جنس نور کمی شیرین گاهی شور سی صدو شصت خونشه یک خروار عشق توششه عمو نادری مهربون با جوجه جون هم زبون خدا پشت و پناهت عشق باشه تو نگاهت
برکت باشد نادر بهار 1387 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
شاد باش که شادابی رهین منت توست شاد باش که شادابی به یک محبت توست شاد باش که شادابی همین سعادت توست شادباش که شادابی نگاه عاشق توست شاد باش که شادابی صفای باطن توست شاد باش که شادابی ترنم دل توست شاد باش که شادابی همیشه در سر توست شاد باش که شادابی به سر که همسر توست شاد باش که شادابی بهار کامل توست شاد باش که شادابی برکت دل توست شاد باش که شادابی نگاه نادر توست بهار ۱۳۸۷ برکت باشد نادر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
درجستجوی خوشبختی صبح یکی از روزه های سرد زمستانی سال هشتاد و شش در یکی از خیابان های تهران به انتظار دوستم ایستاده بودم هوا بسیار سرد بود . از شدت سرما سایه رهگذران از خود انها بیشتر می لرزیدند و هر کس بر سرعت قدم های خود اضافه می کرد که شاید با تحرک بیشتر گرما را کمی بیشتر حس کند گرمایی که انهم با یک فوت باد سرد زمستانی دوباره از چهره خواب الود رهگذران رخت بر میبست ........... هوا ابری و برف وباران با شراکت هم از اسمان بر سر رهگذران می بارید من تنها فرد ایستاده در پیاده رو بودم که برای گرم کردن خودم هرازگاهی از مبدای خود به شعاع دو سه متری فاصله می گرفتم وسپس به اصل خود دوباره باز می گشتم دقایق یکی پس از دیگری همچون سال ها برایم می گذشت و حالا حالا امید به زیارت چهره دوستم که منتظر او بودم نبود بلاخره بعد از چهل دقیقه انتظار چهره دوستم از ان سوی خیابان که لبخندی موزیانه نیز ان را ارسته بود نمایان شد هر چقدر غرغر که در ان چهل دقیقه اماده کرده بودم تا به او تحویل دهم با دیدنش از دلم پر زد و رفت به سوی او رفتم و به یکدیگر روبوسی به قول قدیمی تر ها چاق سلامتی کردیم فوری مثل موش چپیدم توی اتاقک ماشین و به دنبال اولین چیزی که گشتم بخاری اتومبیل بود تا خودم را از شر سرمای بیرون خلاص کنم ...........................چند دقیقه بعد ما نیز جزء شریان های اصلی حیات در تهران بزرگ شدیم و از خیابان ها و بزرگراه های عریض و طویل ان بالا و پایین رفتیم هدف عکاسی بود ولی هوای بارانی و مه گرفته این فرصت ا از ما گرفت چهره برج میلاد همچون شبهی درمیان ابرها و هاله های ان به ما می نگریست و من نیز از پشت پنجره اتومبیل از او که هر لحظه یک ژست برایم می گرفت عکاسی می کردم برای اینکه از روزمان استفاده مطلوب تری کنیم تصمیم گرفتیم به کتاب خانه بزرگی سر بزنیم و چند ساعتی را در ان باغ ارامش مشغول چیدن میوه های اگاهی شویم ..................ساعت کم کم نوید رفتن را می داد چقدر زود ظهر فرا رسید......................قبل از جدا شدن از یکدیگر تصمیم گرفتیم نهار را با هم باشیم و قبل از ان نیاز ضروری به سرویس بهداشتی بیشتر از غذا توجه ما را به خود جلب می کرد پس خواستیم با یک تیر دونشان بزنیم به دنبال محل هایی برای غذا میرفتیم که سرویس بهداشتی نیز داشته باشد ولی مشکل اینجا بود که چطور به صاحب مغازه این موضوع را تفهیم کنیم ................ کار مان این شده بود که به هر مغازه می رفتیم دوستم به منوی روی دیوار خیره میشد و من هم مثل جاسوس ها به اطراف نگاه می کردم تا شاید روزنه نجاتی بیابم ولی همه تلاش ها بی فایده بود.......................ثانیه ها می گذشت بر خلاف صبح که گذر انها را به کندی حس می کردم اکنون سرعت انها با سرعت نور برابری داشت و واژه دابلیو سی بیشتر از پیش از اذهان ما می گذشت از مغازه داری سراغ نزدیک ترین مسجد را گرفتم گفت دوکوچه بالاتر ........................... دو کوچه بالاتر مسجدی در انتظار ما نبود از مغازه داری دیگر پرسیدم گفت یک کوچه پایین تر ............... هدف داشت دائما متمرکز تر می شد در حال دور شدن از مغازه دار بودیم که گفت هی هی یک کوچه پایین تر ان طرف خیابان رو می گما......خوب این نوید یک قدم دیگر نزدیک تر شدن به خوشبختی بود با ماشین با لاین دیگر خیابان رفتیم همینطور که با دقت به مغازه ها خانه نگاه می کردم همانند فیلم های سینمایی که با حرکت اهسته کارکتر داخل ماشین را نشان می دهد که با فرد یا سوژه بیرونی نگاهش تلاقی می کند نگاه من نیز با در سبز رنگ و نیمه باز مسجد که در حال بسته شدن بود تلاقی پیدا کرد فوری به دوستم گفتم ترمز ......ترمز........و او به سرعت ترمز زد ..............صدای شیهه ماشین و سر خوردن لاستیک ها بر بستر خیابان در هم پیچید و خودرو متوقف شد در کنار جدول پیاده رو ایستاد و من همانند کسانی که می خواهند به طرف مرز فرار کنند تا به ازادی دست یابند به سمت در شروع به دویدن کردم از میان چند رهگذر که بین من و در مانع ایجاد کرده بودند گذشتم هرچه به در نزدیک تر می شدم فاصله های لنگه های در از هم کمتر می شد وامید من نیز کم سو تر و کم سو تر..................................تا اینکه در چند قدمی در صدای تالاپ بسته شدن در کور سو امیدی را که داشتم از من گرفت ولی من از سرعتم نکاستم و به سمت در رفتم و با چند ضربه محکم به در زدم صدای نعره در که می گفت چرا من رو میزنی به اسمان بلند شد و در هیاهوی ترافیک شهر گم شد سکوت کردم و با دقت گوش دادم ایا کسی متوجه صدا شده است ................................................ چند لحظه بعد لنگه های در کمی از هم فاصله گرفت و چهر ریز و استخوانی با نگاهی نافذ و بی حوصله و صدایی که از ان این معنی استخراج میشد که مردم ازار چکار داری از من پرسید اقا چی می خوای گفت ببخشید اگر امکان داره ما از سرویس بهداشتی مسجد استفاده کنیم کمی به من نگاه کرد قبل اینکه چیزی بگوید گفتم زیاد وقت شما رو نمی گیریم هیچ جا دستشویی پیدا نکردم مرد کمی دلش به حالم سوخت و در را باز کرد من رو به دوستم که نزدیک اتومبیل چشم انتظار ایستاده بود کردم و گفتم بیا طرف با تعجب پرسید مگه چند نفرید گفتم دو نفر بیشتر نیستیم و با گفتن این حرف قدم به فضای ساکت و معنوی مسجد گذاشتم بوی صفا از هر گلدسته و نقش و نگار و مقرنص بالا می رفت و در نوک گنبد سبز مسجد به یکدیگر وصل میشد و میحط ارام مسجد نمایانگر ارتعاشات معنوی بود که در خود به امانت نگاه داشته بود................... بعد از خروج از مسجد به اولین ساندویچی که سر راهمان بود رفتیم ..........................................از پشت شیشه در حال خوردن غذا به باران زمستانی که با نم نم زیبای خود برگ های درختان را نوازش می داد می نگریستم و با خود در این فکر بودم که.......................................................... در جستجوی خوشبختی باید کوشید برکت باشد بهار ۱۳۸۷ نادر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
محل کار من نزدیک خیابان است . خیابان کوچک و قدیمی که محل عبور ماشین های بزرگ و قدیم تر است ترافیک سنگینی همیشه بر این خیابان کوچک حکم فرماست هر وقت که ترافیک به حدی میرسد که ماشین ها مجبور به توقف میشوند صدای غرش موتور های انها هم دل تو را می لرزاند هم شیشه های دفتر کار مرا...اگر در دفتر کارم را باز کنم و مشتری داخل باشد دیگر نمی توانیم به زبان شیرین فارسی بایدیگر صحبت کنیم چون صدا به صدا نمی رسد بعضی وقتها فکر می کنم باید به سبک گذشتگانمان از خطوط تصویری یا اگر امکانات اجازه دهد همانند سرخ پوستان از دود استفاده کنم فکر می کنم اگر از دود استفاده می کردم چه میشد ...... علاوه بر این که صدا به صدا نمی رسید نگاه هم به نگاه نمیرسید رهگذرانی پیر و جوان نیز از جلوی محل کار من می گذرند و گاه گداری نگاه های کنجکاو انها با نگاه های من در هم می پیچند . اما من همیشه از رفت و امد این سایه ها باخبر نیستم.علتش انست که در جلوی من کامپیوتر نفتی قرار دارد که سوار بر ان به دنیای اسرار امیز نت میروم .بدین صورت متوجه گذر زمان نمی شوم.یک روز صبجح همکارم کمی زودتر از همیشه به سر کار اماد ماشینش را در جلوی دفتر پارک کرد کله کوچولویی در داخل ماشین توجهم را به خود جلب کرد کنجکاو شدم و به سمت ماشین رفتم کمی که نزدیک تر شدم نگاه های معصومی برق محبت را به من هدیه دادند دیدم که کوچولویش را با خود به محل کار اورده پرسیدم اااااا این رو برای چی اوردی اینجا گفت خانومم مشغله کاری داره امروز تا ظهر علی کوچولو میهمان ماست با خوشحالی در ماشین رو باز کردم و علی کوچولو رو در اغوش گرفتم علی کودک دوست داشتنی معصومیست که چشمان زیبایش به رنگ ابی دریا هاست یک سال و نیم هم بیشتر از عمر مبارکش نمی گذرد اما موتورش گرم شود شیطنتش گوی سبقت را از معصومیتش می رباید.......خلاصه داستان ما با علی کوچولو شروع شد برای کاری چند دقیقه ای علی و بابا ش را ترک کردم وقتی که به دفتر برگشتم در بدو ورود فکر کردم اشتباهی وارد شدم اخه انجا بیشتر به محل هایی که زلزله رفت و امد کرده بود بیشتر شبیه بود تا محیط اشنا و گرم دفترم...فوری یک کمیته بحران تشکیل دادیم و بعد از یک شور طولانی سی ثانیه ای تصمیم گرفتیم که من به اتفاق علی کوجولو از دفتر جیم بزنیم...دست علی را گرفتم و ارام ارام از دفتر بیرون امدیم در فکر این بودم که کجا بریم کجا نریم که نگاهم به گاراژ بزرگ و خالی از سکنه ای افتاد که پشت دفتر کار م بود فکر ی در سرم جرقه زد با علی کوچولو تصمیم گرفتیم سرکی به انجا بزنیم پس به سمت در سبز رنگ و زنگ زده و رنگ رو رفته که درانتهای کوچه ما رو مشکوکانه زیر نظر گرفته بود رفتیم به در رسیدم باز بود دستم را بین دولنگه در گذاشتم و فشار مجکمی به در اوردم در با صدای غرشی هیولا وار از هم باز شد مثل اینکه با صدای بلند می پرسید کی من رو از خواب نازنینم بیدار کرده ولی ما که زبان در ها رو بلد نبودیم پس بی توجه وارد گاراژ شدیم وقتی که از در به اتفاق علی کوچولو می گذشتم احساس می کردم از دنیا های فیزیکی وارد جهانهای دیگری می شوم جهانی که جنس بافت و رویا های ان با دنیای پر سر و صدایی که چند لحظه قبل در ان بودم فرق می کرد جهانی که ارامش و سکوت در لابلای دیوار ها و سبزه های ان موج میزد و صدای پرندگان دیگر در هیاهوی غرش موتور ماشین ها گم نمیشد.......جهانی که به دنیای های درون بیشتر شباهت داشت تا دنیای شلوغ بیرون وارد محوطه شدیم ارامش بقدری بود که تنها صدای خش خش کفش های من و علی سکوت را می شکست در لابلای سبزه ها و در بین وسایل بدرد نخوری که در محوطه خلوت گاراژ ریخته شده بود چشمانی ما را محطاطانه نظاره می کردند که ما از حضور انها بی خبر بودیم کمی که جلوتر رفتیم متوجه شدم که ما اینجا تنها نیستیم چند گربه و چند مرغ و خروس یک مرغابی که تعریفش را از همکارم شنیده بودم در حال پرسه زدن بودند بنده خدا مرغابی تازه همسرش را از دست داده بود و پر های سیاهش نشانه ای از داغ دار بودنش را اعلام می کرد خروس و مرغ ها دست به کم ایستاده بودند و بر وبر ما را نگاه می کردند غلط نکنم از حضور ما ناراحت بودند گربه ای که فکر کنم سهام دار اصلی گاراژ بود با غرور و بی اعتنایی اما هوشیارانه از کنار ما به ارامی گذشت فکر کنم می خواست هویت مارا کشف کند و به ستاد عملیات خبر دهد تا همه اماده باشند در صورتی که نبرد اغاز شد سریع فلنگ را ببندند و از میدان فرار کنند البته علی کوجولو چنان به سمتش دوید و به او گفت له لام میو (همان سلام گربه خودمان) که گربه بیچاره تمام غرورش که بر روی دوشش سنگینی می کرد را به زمین گذاشت و فرار کرد جالب اینکه پاهایش را در حال فرار شمردم هشتا به نظر می رسید .................. گربه از میدان به در رفت و پشت یکی از الوار ها سنگر گرفت من علی را به حال خود گذاشتم و او هم با خیال راحت تا توانست خاک بازی کرد خوب مادرش باید لباس هایش را میشست به خاطر همین من به بچه ازادی کامل دادم با دقت به محیط اطراف نگریستم چه سکوتی پرتو های افتاب بهاری صبحگاهی پوست مرا نوازش می کردند و موسیقی سحر انگیز پرندگان سمفونی زیبایی در گوشم به راه انداخته بودند برایم بسیار جالب بود که پشت دفتر کارم زیر گوش چپم چنان محیط ارامی از نظر پنهان مانده است ..... محیطی که زیبایی ان سحر کننده و اعجاب اور ان تا ظهر من و علی را سرگرم خود کرد نزدیک ظهر شد علی را به سمت دفتر اوردم تا پدرش او را به خانه ببرد در مسیر برگشت به سمت دفتر کار در این فکر بودم که چه دنیا هایی در اطراف ما هست .......دنیا هایی که جنس ان با جنس همیشگی دنیا ی روزمره ما فرق می کند دنیاهایی که برای رفتن به درون انها کافیست دست خود به دست کودک درونمان بسپاریم و با ندای دلمان رو ح خود را به سوی انها فرا خوانیم پیش خودم به این فکر می کردم چه خوب می شود که انسانها ساعتی را از خود فاصله بگیرند و در دنیای درون خود غرقه شوند شاید انها هم از در سبز کیهان فیزیک بگذرند و قدم به درون جهان های رویای خویش بگذارند جهانی که در کودکی سرزمین بازی ها و قرار و مدار هایشان بوده و اکنون تبدیل به دنیا هایی دست نیافتنی شده جهانی که اگر هم اکنون دست در دستان لطیف روح خویش بگذارند یک بار دیگر نیز می توانند به انجا سفر کنند جهانی که سرزمین های دور نام دارد ولی بسیار به ما نزدیک است می توانند به انجا سفر کنند اگر بخواهند برکت باشد بهار 1387 نادر
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||