|
|
|
|
|
به محض سوار شدن به هواپيمايي كه قرار بود مرا به نيواورلين بياورد، استفاده از خلاقيت ضرورت يافت. كيفم را روي باربند بالاي سرم گذاشتم، به تندي نشستم و به طرف پنجره برگشتم. نميخواستم كاري كنم كه مسافران اكيست همان پرواز با من چاق سلامتي كنند، چون معطل كردن مردم در راهروي هواپيما كار خوبي نيست.
دست بردم تا دو نيمة كمربند صندليم را پيدا كنم و انتظار داشتم بدون هيچ مشكلي آن را ببندم، اما متوجه شدم كه سگك هر دو سر كمربند از يك نوع است.
رازگشايي
در حالي كه سعي ميكردم با استفاده از خلاقيت خود مشكل را حل كنم، صرفاً به اين دليل كه فكر ميكردم كمربندي از نوع جديد باشد كه قبلاً نديدهام، سعي كردم سگكها در هم را قفل كنم. طبيعي است كه موفق نشدم. بعد مثل يك شرلوك هولمز مبتدي به جستجوي سر نخ پرداختم.
مسافر پهلو دستي من كمربند خود را به درستي بسته بود و چيزي اضافه نياورده بود. تا اينجا معلوم بود كه من كمربند صندلي او را اشتباهي برنداشتهام. همين طور كه دنبال سگك ديگر ميگشتم، متوجه زائدهاي در سگگها شدم. شايد اگر ميتوانستم زائده را جدا كنم درست ميشد.
نگاه دقيقتري به اطراف انداختم. همين موقع قسمت ديگري از كمربند را روي صندلي ديدم. حتماً مسافر قبلي خيلي چاق بوده، چون وقتي كه زبانه را وارد سگگ كردم چيزي در حدود هفتاد سانتيمتر گشادتر بود.
مهمانداران تذكرات معمول دربارة اكسيژن و درهاي خروجي را شروع كرده بودند. ميدانستم كه در مرحلة بعد كمربندها را امتحان ميكنند، و اين در حالي بود كه كمربند من حسابي گَل و گشاد بود.
بعد چشمم به لكههاي روغن روي پنجره و لكههاي غذا روي سيني افتاد. با در نظر گرفتن تمام اين سرنخها نتيجه گرفتم كه مسافر قبلي بايد حتماً گوريل بوده باشد. البته بعداً متوجه شدم كه مسافر قبلي، كودكي بود كه او را با صندلي مخصوص اطفال آنجا نشانده بودند و علت گشادي كمربند همين بود.
حالا ديگر درست كردن كمربند كاري نداشت. سگگ روي يكي از كمربندها را جابجا كردم و حالا يك زبانه و يك سگگ در اختيار داشتم كه در هم قفل شدند.
بي خيال نشسته بودم كه خانم مهماندار نزديك شد و وقتي كه متوجه شد كمربند من به درستي بسته شده، بياختيار به خود ميباليدم.
بارقة خلاق الهي
زندگي شما را در شرايطي قرار ميدهد كه ميتواند موجب هراستان شود. بايد خونسردي را بياد داشته باشيد تا خويشتن خويش، يعني روح را بر ذهن حاكم كنيد. با اين كار فرصت كافي در اختيار داشته و ميتوانيد با فكر باز تشخيص دهيد كه چه بايد كرد. سپس ميتوانيد مشكل را حل كنيد.
اگر گرفتار ترس شويد، روح ـ عنصر معنوي يا بارقة خلاق خدا ـ نميتواند عمل كند. نگراني و عصبيت مراكز خلاقيت را مي بندد. وقتي كه فكرتان كار نكند، همه چيز خطا اندر خطا خواهد شد.
در اِك ما سعي ميكنيم خونسرد باشيم و تأني پيشه كنيم. با كشف اين راز ميتوانيم صبور باشيم. ميتوانيم در حالي كه طوفانهاي زندگي بر سرمان ميوزند، راهي براي يافتن سر پناه پيدا كنيم.
شكيبايي و تسلط بر اعصاب، به دليلي بسيار منطقي جزء خصايص چلاي اِك هستند؛ چرا كه اين خصايص موجب بكار افتادن عنصر معنوي شما ميشوند و ميتوانيد براي مشكل خود راه حل مناسب را پيدا كنيد.
هارولد کلمپ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
یک خواهر زاده شیطون دارم که اسمش تامیلا ست. این بچه تو زبان درازی دست دایی محترمشون رو از پشت محکم بستند.ولی نکته جالب تو زبان درازی این دختر کوچولوی ۵ ساله بگم و ان اینکه بعضی وقت ها حس می کنم بچه خیلی چیزها رو فقط از روی تقلید نمی گن به نظر من انها فکر میکنن و جواب میدند.از این خواهر زادم بگم که یک روز بعدظهر که خونه ما بودند با پسر همسایه بالایمون که اسمش ابوالفضله و یک روز هم از تامیلا بزرگتره داشتند بازی میکردند از قضا ان روز تامیلا به خاطر خوردن هله هوله های زیاد دل درد بدی هم داشت یک چشمش خنده بود به خاطر بازی با ابوالفضل و یک چشمش اشک به خاطر دل درد.در حین بازی نمیدونم یک دفعه چی شد که تامیلا شترق با مشت کوبید تو سر ابوالفضل بنده خدا.ابوالفضل هم که بد ضربه ای خورده بود عقب رفت و خواست یک گریه حسابی بکنه ولی غرورش اجازه نداد مثل اینکه تصمیم گرفته بود قبل گریه تلافی ضربه ای که خورده بود رو در بیاره.پس جنگ شروع شد و ابوالفضل یک حمله جانانه کرد ولی از بخت بد این دفعه تا میلا دستی رو که به خاطر دل درد رو شکمش گذاشته بود بالا اورد و زد تو صورت ابوالفضل . ابوالفضل هم که نمدونست چی به چی شده رفت عقبو شروع کرد به هرای زدن تو این گیرو دارو نبرد تن به تن مادر بزرگم که ساکت یک گوشه نشسته بودو تماشا می کرد با اوقات تلخی رو به تامیلا کرد گفت : ببم میدونی چرا دلت درد میاد. تامیلا با پرویی گفت نه چرا. مادر بزرگم با مهربونی جواب داد : اخه این حضرت ابوالفضله تو اونو رنجوندی و خدا داره جوابتو میده.تامیلا یک خورده تو فکر رفت مونده بودم که این بچه به چی فکر میکنه که یک دفعه یک دفعه خیلی غیر منتظره گفت: نه این ابوالفضله و حضرت ابوالفضل هم یکیه دیگست بعدشم اگه این حضرت ابوالفضل باشه پس منم حضرت تامیلام.اینو که گفت از خنده روده بر شدم با خودم فکر می کردم بچه ها این جواب ها رو از کجا میارند شاید اونقدر که ما فکر میکنیم بچه هم نباشند بلکه ادم بزرگ هایی هستند که کالبد بچه ها رو بتن کردند کسی چه میدونه ........برای همه شما برکت باشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز قبل تك و تنها تو اتاقم نشسته بودم و به آيندم فكر مي كردم به اينكه چه كارهاي رو بايد انجام بدمو چه كارهاي رو نبايد .البته مثل هميشه نبايدهام بيشتر از بايدهام بود . ليستي از هدفهام تهيه كرده بودم كه اگه يكي دوسانت بهش اضافه مي كردي مي شد قد ديوار چين.احتمالا دومين ساخته دست بشر بود كه از كره ماه مي شد بينيش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم هر کدوم از ما دنبا یک چیز خاصی تو زندگیمون می گردیم بعضی ها از بابت چیزایی که دارند خوشحالند و بعضی هام شکر خدا نه بهر حال راضی یا ناراضی به این میگن زندگی.از نظر من زندگی خیلی خیلی ظاهر ساده ای داره ولی همین ظاهر سادشه که تمام اسرارش رو از دست رس بشر دور نگه می داره.پشت هر بالا و پایینی هر فرودو فرازی رازی نهفتست که اگه بهش توجه کنی خودشو بهت نشون میده این راز توی یک چیز خلاصه میشه اونم ..........................عشقه سرتاسر زندگی جریانی از عشقه ............برکت باشه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
برای همه دوستان خوبم ارزوی برکت می کنم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||