|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز قبل تك و تنها تو اتاقم نشسته بودم و به آيندم فكر مي كردم به اينكه چه كارهاي رو بايد انجام بدمو چه كارهاي رو نبايد .البته مثل هميشه نبايدهام بيشتر از بايدهام بود . ليستي از هدفهام تهيه كرده بودم كه اگه يكي دوسانت بهش اضافه مي كردي مي شد قد ديوار چين.احتمالا دومين ساخته دست بشر بود كه از كره ماه مي شد بينيش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
ReminderYour mind will accept ideas that are repeated more readily than ideas that are not repeated. Visualize the kind of dream you want to have as though it were already happening. After you have pictured the dream, picture its results. Try playing a movie scene in your mind of how you feel when you have the advice or help you seek from the Dream Master. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
تامیلا رو که حتما میشناسید اون خواهر زاده ۵ ساله و بسیار شیطون منه ولی انگاری معلم خصوصی من شده خوب چی میشه کرد دایی بودن هم عالمی داره. از آموزش های تامیلا خانم می خوام واستون بگم یک روز بعدظهر که تامیلا مثل همیشه خونه ما بود و مثل همیشه با رفیق جون جونیش ابوالفضل مشغول بازی بودن ابوالفضل پسر همسایه بالایی ماست که با تامیلا یک روز فاصله سنی دارند. ابوالفضل پسر کوچولوی خیلی مهربون و با مرامیه جونش در میره برای تامیلا هر وقت تامیلا یک چیزی ازش میخواد دلکو دلک از پله ها با اون جسه لاغرش بالا میره تا اوردای تامیلا رو انجام بده و مثل فلان چادور مادرشو بیاره پایین تا تامیلا با اون خاله بازی کنه البته بعضی وقتا هم مثل همه زن و شوهر های واقعی این دوتا هم تو سر و کله همدیگه میزنن فقط فرقشون با زنو شوهر های واقعی تو اینه که بعدش زود با هم آشتی میکنن.خلاصه یک روز در حین اینکه به بازی اون دوتا نگاه میکردم بهشون گفتم بیاد باهم یک بازی تازه بکنیم اون دوتا هم که انگار حوصلشون حسابی سر رفته و منتظر یک همچین حرفی بودن اومدن پیش من .بهشون گفتم می خوام پاهاتون و به هم به بندم بعدش با اشاره من دوتایی تا اون ور اتاق بدویید . اقا بازی شروع شد هنوز اولین قدمو ورنداشته بودن که مثل ماست ولو شدن رو زمین . دوباره تشویقشون کردم که بدوان ولی نتیجه همون شد که قبلا اتفاق افتاده بود به این فکر می کردم چیکار می کنن دست از بازی بر میدارن یا نه در کمال تعجب دیدم تامیلا به ابوالفضل کفت پاشو ولی بذار با هم راه بریم بعد دست هم رو گرفتن مثل لیلی مجنون خودشون رو رسوندن اون ور اتاق ـ واقعا که زندگی مشترک هم چیزی جز همراهی و درک نیست دونفر که با هم یک زندگی مشترک رو تشکیل میدن هم فارغ از این قوانین نیستن گاهی پیوندهایی مارو بهم وصل میکنه که هم میتونه دستو پا گیر باشه هم میتونه با همراهی و عشق تبدیل به یک موهبت بشه اینکه کدوم یک از اینها تقدیر ماست به خود ما بستگی داره ـ برکت باشه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
First Landmarks of Soul TravelOne always goes out of the body when he falls asleep, but it is an unconscious act. In Soul Travel, the only difference is that we are trying to get out of the body in full awareness. The moment Soul leaves the body, It finds Itself in a blue-grey zone near the Physical Plane. This zone is an approach to the Astral Plane. The sensation of moving from the Physical to the Astral body is like slipping through a large iris of mild wind currents; this iris is the Spiritual Eye. Soul enters this neutral zone of blue-grey tones in Its Astral form, a sheath which looks like a thousand sparkling stars. This buffer zone, or corridor, between the Physical and lower Astral planes resembles the underground silo of an enormous rocket that is perhaps two hundred feet in diameter and more than two thousand feet deep. The ceiling if this circular pocket is open and may display a brilliant canopy of white light, or you may see a night sky sprinkled with specks of twinkling stars. There may even be a pastoral scene by a river, whose waters murmur their pleasure at life. Whatever scene is displayed in the opening of the vast ceiling, Soul is drawn toward it at a mightly speed. Most people begin to recall their dreams only after their departure from this launch zone between the two worlds, and after their arrival at a faraway destination on the Astral Plane. —Sri Harold Kle |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||