تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده
عشق

چلا (دانشجوي معنوي) هرگز آگاهانه اقدام به تلاش هايي به عنوان عمل درست نمی كند.چون در اين صورت بيشتر وقت او در تصميم براي انتخاب كاري مي شود كه براي همگان عادلانه باشد. او فقط بايد خود را تسليم ماهانتا كرده و به استاد اك فرصت دهد تا از مجراي حضور او عمل كند.او بايد مد نظر داشته باشد كه زمان خوب و بد فصل مناسب و نامناسب براي انجام هر عملي وجود دارد. هر چند لازم نيست كه او ذهن خود را به خدمت اتخاذ چنين تصميماتي بگيرد. بلكه كافي است بگذارد اك به نحوي كه خود مي داند از اعمال وي استفاده كند_شريعت كي سوگماد ج اول ف 12

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

 magnify Entry for August 04, 2007 magnify
وقتي چشم باز ميكني و مبيني يك روز ديگه از عمرت شروع شده چه حسي پيدا ميكني .خوشحال ميشي! واست يك روز معموليه مثل همه روزاي ديگه! ناراحت و عصباني كه اي بابا يك روز ديگه عين ديروز!.نميدونم زندگي براي شگفت زده كردن ما راه هاي زيادي بلده .راه هايي كه عقل هيچكي بهشم نرسه .پنجشنبه شب به اتاق 3 تا از دوستام وسايلمون و بستيم رفتيم براي كوه نوردي قرار بر اين بود كه شب رو بالاي قله بخوابيم ساعت 4 بعدظهر بود كه تو گرماي هوا راه افتاديم گرماي هوا تمام بوته هاي سبز رو تبديل به علف هاي زردي كرده بود كه تو غروب خورشيد مثل دشتي از طلا ميدرخشيدند بعضي جاها يك طرف دامنه پوشيده از زردي علف ها بود و طرف ديگه فقط خاك تيره و قهوهاي . وقتي خوب نگاه ميكردي احساس ميكردي كه كسي با اب رنگ اين رنگهاي زيبا رو روي كوه دشت كشيده و براي جلوه بيشتر پرتوهاي طلايي خورشيد رو روش پاشونده.مثل هميشه دوربين موبايلم رو برداشته بودمو حافظه اون پر از زيبايي هاي طبيعت ميكردم.كم كم خورشيد در افق هاي دور دست اروم اروم پايين ميرفت و هر از چند گاهي براي خداحافظي پرتويي رو روي صورتم ميانداخت .هوا ديگه تيره تار شده بود و ما هم با كوله هاي سنگين تو تاريكي شب از شيب تند كوه بالا ميرفتيم . نزديكي هاي قله بوديم كه يك دفعه ماه مثل كسي كه پشت در قايم شده تا با يك پرش ناگهاني قافلگيرت كنه از پشت كوه به بيرون سرك كشيد انقدر تماشاي اين منظره لذت بخش بود كه چند دقيقه اي به تماشاي اين همه زيبايي ايستا ديم .تا اينكه بلاخره به بالاي قله رسيديم . باد خنكي در حال وزيدن بود و مثل پدري كه بچه هاشو نوازش ميكنه دستي به سرو روي ما ميكشيد انگار ميگفت خسته نباشي نادر .من خودم تو دستاي نرم لطيفش رها كرده بودم و از اون بالا به شهر نگاه ميكردم كه مثل يك تيكه جواهر در دل دشت ميدرخشيد .شب بيرون چادر تو كيسه خوابم زير دريايي از ستاره هاي زيبا كه يكي يكي به من چشمك ميزدند دراز كشيده بودم و در حالي كه چشمم رو به شهر بود و اون رو نگاه ميكرد يواش يواش خواب به سراغم اومد بين بيداري و خواب غوطه ور بودم و به لالايي باد گوش مي كردم كه اين فكر اروم از ذهنم گذشت .اگه يك روز به سن 80 يا 90 سالگي برسم بازم ميتونم ازين كوه بلند بالا بيام و مهمون اين همه زيبايي باشم .نمي دونم ولي همين قدر كه اين روز براي من يك روز بياد موندني بود كه با همه روزهاي عمرم فرق داشت كافي بود حتي اگه فرصت تكرار اون ديگه هيچوقت برام وجود نداشته باشه_بركت باشه
 
+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

my prayer....... that i will have the strength to carry on.
the patience to try again
when things go wrong.
the abilhty to see beauty
when others see none
that i will have the hope
of a new dream
waiting to be dreamed
the chance to reach out
and the wisdom to look forward to tomorrow....نيايش
به من قدرتي ده
تا پيش بروم
صبر عنايت كن تا دگر باره بكوشم
نيرويي عطا كن كه در سختي هاي روزگار
زيبايي ها را در يابم
ان زمان كه كسي را توان ديدن نيست.
اميدم رويايي تازه است در انتظار.
كمكم كن تا به ان ديت يازم
وبينشي عطا فرما
تا به استقبال اينده روم_donna wayland
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

Entry for July 31, 2007 magnify

داشتم كارام راستو ريس مي كردم كه زنگ موبايلم به صدا در امد به شمارش كه نگاه كردم ديدم يكي از دوستان صميمي من كه خيلي وقت بود ازش خبري نبود گوشي رو برداشتم و با كلي انرژي گفتم سلام چطوري كجايي چرا پيدات نيست د وستمم كلي احوال پرسي كردو گفت مدت زيادي بوده كه در گير ماجراهاي شغلي و خانوادگي بوده از اين درو اون در صحبت كرديم اونهم برام از چيزهايي كه بهش گذشته بود صحبت كرد ميگفت تو محيط كارم در حال انجام كارام بودم دلم هم حسابي حسلبي گرفته بود ناراحت و پكر بودم تو دلم واسه خودم با خدا صحبت مي كردم دنبال راه حلي مي گشتم تا ازين بنبست بيرون بيام ولي خوب انگار همه درا بسته بود گفتم خدايا تو كه هيچ وقت من رو تنها نذاشتي لطفا كمكم كن تو همين اوضاع بودم كه يك دفعه سروكله يكي از همكارام كه اتشفشان انرژيه پيدا شد يك نگاه به من انداخت و بدونه مقدمه گفت ميدوني من هر وقت تو يك مشكل يا يك سختي مي افتم به چي فكر مي كنم . من هم با تعجب از اينكه اين از كجا پيداش شده بود منتظر شدم تا بقيه حرفاشو بزنه گفت من هر وقت شرايط زندگيم سخت ميشه تازه هيجان زده ميشم واسي من كه حرفاش عجيب غريب بود حرف هاش از جنس يك دنيا ديگه بود كه من رو از خلوت خودم بيرون مي كشيد با اشتياق گفتم خوب گفت من هر مشكل جديد رو به ديد يك تجربه تازه و يك سري وقايع نو نگاه مي كنم از اينكه اين موضوع ها نميذاره كه زندگيم يكنواخت بشه خيلي خيلي خوشحالم و بعد يك دفعه مثل جن غيبش زد ومن رو با يك دنيا حرف تازه تنها گذاشت.زندگي همين جوريه وقتي شرايط براي ما تغيير ميكنه اين ديدگاهاي ماست كه به ما مي تونه انرژي بده يا مارو ضعف و نا توان كنه داشتن نگرش هاي نو به زندگي مي تونه حتي تلخ ترين اتفاقات رو براي ما تبديل به موهبتهاي تازهاي بكنه بشرط اينكه ابتدا ما خودمون اين رو بخواهيم .زندگي چه با غم چه با شادي فقط زندگيه و ما بازيگران صحنه اون هستيم نمايش نامه به دست خود ما نوشته ميشه بهتر كه تو نگارشش كمي بيشتر دقت كنيم_بركت باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

Entry for July 30, 2007 magnify Entry for July 30, 2007 magnify Entry for July 30, 2007 magnify
صبح بود و تنها صدایی که می امد خش خش سنگ های کوچکی بود که زیر پایم سر می خوردند و به اطراف پرت میشدند سرم پایین بود و مواظب بودم تا پاهایم را در جای درست قرار دهم شیب کوه زیاد بود باد خنکی در حال وزیدن بود با اینکه شب قبل دیر وقت به رختخواب رفته بودم و چشمانم سنگینی میکرد ولی از اینکه در این صبح زود در کوه بودم و خود را در آغوش باد رها کرده بودم بسیار حس خوبی داشتم در دنیای خودم غرق بودم که یک دفعه نور زیبایی صورتم را لمس کرد و کمی چشمانم را زد . خورشید داشت از پشت کوه در دل ابرهای سیاه طلوع میکرد بی درنگ موبایلم را برداشتم و شروع به عکاسی کردم هر چقدر از طلوع خورشید میگذشت افق زیباترو زیبا تر میشد نور زیبای خورشید دشت پوشیده از علف های زرد را تبدیل به پهنه ای زرفام کرده بود . من محو تماشای طبیعت شده بودم خورشید از پشت ابرها دالانی پیدا کرده بود و دزدکی به زمین نگاه می کرد چه دنیایی بود با ولع تمام به تماشا مشغول بودم می دانستم که زمان برای تماشای این همه زیبایی به من فرصتی نمی دهد پس تا جایی که می شد استفاده می کردم و تصاویر را به خاطر می سپردم به این فکر می کردم فقط کسانی که بیدار هستند می توانند این مناظر را ببینند در زندگی روزمره ما هم همین طور هست زیبایی های بسیاری در اطراف ما هست ولی برای درک انها باید در اگاهی معنوی بیدار بود . هوشیاری و بیداری معنوی به خود شخص بستگی دارد و اینکه بخواهد  از خواب  روزمره گی ها  بیدار شود بلاخره بیداری برای هر کسی رخ میدهد ولی از هر جایی که بیدار شویم از همان جا به تعقیب زیبایی ها خواهیم پرداخت ـ برکت باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط نادر  |