|
|
|
|
|
يك ماه پيش بود كه براي نهار خانه خواهرم دعوت شده بوديم .ظهر يكي از روزهاي گرم تابستان كه آفتاب حسابي مي سوزوندت به خانه خواهر رسيدم .گرما حسابي خسته و كلافم كرده بود فقط مي خواستم زودتر برسم خانه تا يك ليوان اب يا شربت خنك بزنم تو رگ كه از دست اين گرما براي چند لحظه هم شده فرار كنم .به پشت در خانه خواهرم رسيدم دستم رو گذاشتم روي زنگ و يك تك زنگ زدم خواهر ايفون رو برداشت گفت كيه . با بي رمقي تمام گفتم سلام باز كن منم .چند لحظه بعد من بودم كه دلك و دلك خودم رو از نرده هاي راه پله اويزون كرده بودم و بالا مي كشيدم.بلاخره موفق شدم به پشت دربرسم خواهرم در رو باز گذاشته بودم كفش هام رو در اوردم وخودم رو شوت كردم توي خانه سرم رو بالا كردم و چشمم به اولين چيزي كه افتاد يك شاخه گل حسن يوسف بود كه توي يك بطري شيشه اي قرار گرفته بود. تعجب كردم اخه خواهرم هيچوقت به گل گياه علاقه نشان نداده بود يا حتي اگر علاقه نشون مي داد چيزي به من يكي كه نگفته بود.شاخه گل به زيبايي توي بطري اب به يك طرف خودش رو خم كرده بود مسيرش رو كه تعقيب ميكردي به سمت نوري ختم مي شد كه از پنجره اتاق به داخل ميتابيد .انتهاي شاخه نازك ان كه به داخل اب فرو ميرفت در حال ريشه گرفتن بود .در قسمت بيرون از اب برگ هاي كرك دار وسبز و قرمزش با سايه روشنهايي نوري كه به اون مي تابيد زيبايي خاصي گرفته بود.چند لحظه اي بهش نگاه كردم و بعد يادم افتاد كه تشنگي رو فراموش كردم پس به سمت اشپز خانه رفتم......................دوهفته از اين جريان گذشت پنجشنبه ظهر بود تو محل كارم بودم كه موبايلم زنگ زد گوشي رو برداشتم خواهرم بود گفت مامان اينها خانه ما هستند براي نهار بيا گفتم باشه .كار هام كه تو شركت تمام شد به خانه خواهرم رفتم درو باز كردم و به داخل سرك كشيدم چشمم از سياهي راه پله به روشنايي اتاق هنوز عادت نكرده بود كه شبه چيزي رو مقابل خودماحساس كردم چشم هام كه به روشنايي عادت كرد خوب دقت كردم شاخه گل حسن يوسف بزرگي رو تو گلدان ديدم چقدر سريع رشد كرده بود چقدر سرحال بود رفتم يك راست پيش خواهرم برام جالب بود كه چي به اين گياه خورانده كه اينقدر خوب رشد كرده خواهرم نگاهم كرد وگفت كار خاصي نكردم فقط توي مدت اين چند هفته هر روز با اين گل 10 دقيقه اي صحبت كردم و همون طور كه به بچه هام عشق ميورزم به ان هم عشق ورزيدم هر روز برگهاي ان رو نوازش كردم و بهش گفتم كه چقدر دوستش دارم .خواهرم موجود پر از عشقي هستش عشقش رو از چيزي دريغ نمي كنه حتي از يك گل كوچيك به اين فكر مي كردم اگه روزي چند دقيقه عشق ورزيدن به يك موجود كوچيك مثل اين شاخه گل اينهمه تاثير روش ميزاره پس عشق ورزيدن به انسانهايي كه در اطراف ما زندگي مي كنند و ما دوستشون داريم چه معجزاتي رو ميتونه به وجود بياره .اگه روزي چند دقيقه از وقتمون رو فقط چند دقيقه كوچيك رو صرف عزيزانمان كنيم از حالشون بپرسيم و بهشون بگيم كه دوستشون داريم يك حساب بانكي قشنگ از عشق براي خودمون ساختيم كه پشت پناه ما تو زندگي و شرايط سخت خواهد بود وقتي كه دريچه قلبمون رو به روي عشق باز ميكنيم و عشقمون رو به افراد و اشياء دور برمون وبخشيم چرخه اي از دادوستد عشق رو به وجود مياريم و اجازه ميدهيم كه خداوند درون ما رو سرشار از عشق خودش كنه و پرتو هاي نور خودش رو به درون زندگي ما بتابونه .ما با اينكار خودمون رو در وضعيت عامل بودن قرار داديم ومطمئنا دنيا عشقي رو كه بخشيدهايم به صورتهاي ديگه به ما باز خواهد گرداندتنها نكته مهم اينكه اولين قدم رو برداريم و هر روز كسي يا چيزي رو براي عشق ورزيدن پيدا كنيم براي همه شما دوستان خوبم بركت باشه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پيش به مغازه يكي از دوستانم رفته بودم حسابي سرش شلوغ بود ووشغول كار. هر از چند گاهي از كنار من رد ميشود يك لبخند به من حواله مي كردو سريع ميرفت تا به يك مشتري تازه برسه . منم خودم رو با چيزهايي كه اطرافم بود سرگرم كرده بودم . گاهي وسيله اي رو برميداشتم و نيم نگاهي به اون ميانداختم و دوباره ميگذاشتم سر جاش.به دوستم نگاه كردم برام جالب بود كه اينهمه عشق علاقه تو اين ادم چطوري جمع شده .چرا بااينكه خسته است بازم ميخنده با مشتري ها راه مياد. خلاصه بعد يك ساعت دوستم سرش خلوت شد اومد كنار من و روي يك صندلي فلزي كه تكيه گاهش تو كمر ادم فرو ميرفت ولو شد نگاهي به من كردو دستشو انداخت رو شونه من دستش از ناحيه مچ و انگشتان بدون حس بود بخاطر همين براش نوشتن و برداشتن اشيا سخت بود ولي اون انگشتها دنيايي از خاطرات تلخ و شيرين رو براي تعريف كردن تو سينه داشتند .نفس عميقي كشيدو پشت سر اونهم يك اه بلند.توي چشماش برق خاصي بود . نگاهش كردم و گفتم چته .لب و لوچشو بهم ماليدو چشماشو باريك كردو به من دقيق شد . گفتم بله فرمايشتون.زير لب شعر ميخوند.زمزمه ميكرد بين دنياي خودش دنياي خودمون ميرفت و ميا مد. حس حال عجيبي داشت احساس ميكردم كه تو اين دنيا نيست چشم هاش از سفر به جهانهاي رويا خبر ميدادمثل اينكه خاطراتي از گذشته هاي دور مرور ميكرد .من هم تو سكوت تماشاش ميكردم بعد از چند دقيقه كه انگار از جهان هاي الهي برگشته بود به من نيم نگاهي كرد و گفت ياد يك خاطره اي افتادم.يادش بخير 16 .17 سال پيش بود كه به خدمت اعزام شدم مارو فرستادن يك جاي دور دور توي منطقه بشاگرد منطقه اي كاملا دور افتاده و محروم مردم در رنج سختي زندگي ميكردندو قاچاق مواد مخدر هم كه يك چيز عادي و ساده شده بود. توي يكي از درگيريها با قاچاقچي ها گلوله خوردم و سه ماه توي يكي از بيمارستانهاي تهران بستري بودم براي جلوگيري از عفونت انواع چرك خشكن ها رو به من تزريق ميكردند و هر دو دستم به تخت بسته شده بود يكي پانسمان بود ديگري به سرم وصل بود درد همه جاي بدنم رو گرفته بود زندگي برام به سختي ميگذشت سه ماه روي تخت خواب نتوني تكون بخوري درد همراه يار هميشگي تو باشه .هيچ چيز برام باقي نمانده بود تنها دلخوشي من خانم سرپرستار ميان سالي بود كه به من محبت ميكرد هر روز به من سر ميزد غذا رو با قاشق توي دهان من ميگذاشت شرايط جسمي من رو هر روز چك ميكرد و مثل يك مادر دور من ميچرخيد بعد از سه ماه من از اون بيمارستان مرخص شدم اواخر خدمتم هم بود از رزم معاف شدم تسويم رو انجام دادم به خانه برگشتم از انجا دور شدم ولي خاطره ان دوران اون خانم مهربون هرگز از من دور نشد.عشق و محبتي كه اون زن بيدريغ به من بخشيد شايد بيشتر از ان داروها و چرك خشك كنها اثر كرد. صداي مشتري صحبت هاي مارو قطع كرد فوري بلند شد و رفت براي ادامه كارش.نشسته بودم و تماشا ش ميكردم ادم ها چه زندگي هايي ميتونن داشته باشند در باطن انسانها چه تجربياتي ممكن وجود داشته باشه كه تا لب به سخن باز نكند شايد هيچوقت از انها باخبرنشيم .عشق مرهمي هست كه هر دردي رو درمان ميكنه .زندگي روي عشق ميچرخه اگه اين موهبت در بشر نبود زندگي واقعا چه شكلي ميشد.عشق از هر نوعش به نظرم باعث رشد و تغيير در انسان ميشه .انسانها همه نيازمند دريافت عشق هستند مهم اينكه كه اول شروع به بخشش ان كنه .دوست من عشقي رو كه سالها پيش دريافت كرده بود حالا تو كارش ميبخشيد شايد دليل اينهمه انرژيش از همين بود .وقتي دست ادم پر از چيزي باشه نميتونه چيزهاي ديگرو تو خودش جا بده بايد دست رو خالي كرد. براي دريافت عشق هم بايد جايي براي اون توي دلمون باز كنيم مهم نيست كه طرف مقابل ما انسان باشه يا گياه و اشيا مهم اينكه اون بهانه اي باشه براي عشق ورزيدن بيشتر ما _پر از عشق باشيد و بركت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
ظهر روز پنجشنبه بود هوا هواي گرم و سوزان تابستان كه خورشيد مغز سر ادم رو حسابي اب پز ميكرد. سرم پايين بود و در حالي كه توي دنياي خودم غرق بودم به سمت خانه برمي گشتم بيشتر سعي مي كردم كه از سايه درختها و كناره ديوار ها راه برم اخه انجا خيلي هوا خنك تر بود .رهگذرهايي هر از چند گاه مسيرشون با من متقاطع ميشد يا من كنار ميرفتم يا اونها البته مثل هميشه من .كم كم به چهار راه نزديك ميشدم چيزي تا خانه نمانده بود خوشحال بودم كه همين به خانه رسيدم خودم رو سر مي دهم زير باد كولر و از شر اين گرما خلاص ميشم .يواش يواش داشتم خنكاي باد كولر رو حس ميكردم كه متوجه شدم مسير خانم ميانسالي رو بستم به سرعت خودم رو كنار كشيدم تا راه براي رد شدذن ايشان باز شود ولي ديدم دوباره به سمت من اومد اول فكر كردم كه اشتباه شده ولي نگاه تيز و معني دار اون خانم فهماند كه با من كار داره . من جلوتر رفتم . بي مقدمه به من گفت پسرم كمي پول داري به من بدي .سريع گفتم براي چي مي خواهيد خانم گفت توي داروخانه بودم پول كم اوردم ميشه كمكم كنيد.توي فكرم سريع جيب هامرو گشتم خيلي پول همراهم نبود برگشتم رو به اون خانم كردم و گفتم نگران نباشيد من پول داروي شما رو حساب مي كنم و ازش ادرس داروخانه رو پرسيدم با هم اروم اروم به سمت داروخانه رفتيم ازش پرسيدم خانم داروي شما چيه به ارومي طوري كه به زحمت شنيده مي شد گفت داروي اعصاب مصرف مي كنم يك لحظه دلم براش سوخت اخه مادر خودم هم سال هاي سال بود كه گريبان گير اين دارو ها بود خدا خواست كه يك دفعه خوب شد چند قدمي بيشتر تا داروخانه فاصله نبود احساس كردم كه قدم هاي اون خانم دائما كند ترو كند تر ميشن پيش خودم گفتم شايد از عوارض مصرف قرص هاست من هم براي مراعات حال او از سرعتم كم كردم. به جلوي در داروخانه رسيديم رو به اون خانم كردم و گفتم همين جاست گفت بله گفتم پس بريم داخل تا من كار شما رو انجام بدم.كمي مكث كرد رفتارش عجيب بود به شك افتادم نگاهش يك بار با نگاه هاي من تلاقي پيدا كرد ولي سريع اونها رو دزديد اينطرف و اونطرف رو نگاه كرد بعد سركي به داخل داروخانه كشيد و با نگراني گفت دختر كوچولوم رو نميبينم اونرو اينجا گذاشته بودم شما يك لحظه صبر كنيد من الان برميگردم ديگه شستم خبر دار شد كه سر كارم به داخل داروخانه رفتم از دكتر داروساز پرسيدم كه كسي براي خريد داروهاش پول كم داشته دكتر نگاهي از روي خنده به من كرد انگار توي دلش ميگفت يك ادم ساده ديگه باز افتاده توي تورگفت نه جانم. چند لحظه اي رو با دكتر و يكي از خانم هاي دارو خانه در باره اين موضوع صحبت كرديم دكتر تعريف مي كرد كه از اين موارد خيلي زياده ادم بايد حواسش جمع باشه .بعد از تمام شدن صحبت هام از داروخانه بيرون امدم . گرماي هوا رو ديگه حس نميكردم پيش خودم به اين فكر مي كردم كه چقدر راحت ميشه از عشق و محبت سو استفاده كرد.عشق هميشه و در همه جا هست عشق مثل سرمايه گذاري اقتصادي هر جايي نميشه مصرفش كرد ولي از طرفي هم بايد در مصرفش هم ازمون و خطا داد تا به قوه تمييز در ان دست پيدا كرد. دور اطراف ما پر از انسانهايي هستند كه مترصد دريافت عشق هستند بعضي ها عشق رو دريافت ميكنند بدون اينكه در بازگشت ان خودشون رو مسئول بدونند و بعضي ها بر عكس اين وظيفه خود ماست كه تعيين كنيم در كدام گروه قرار بگيريم اين بازي زندگي ماست پس بهترين نقش ها رو براي خودمان انتخاب كنيم _ بركت باشد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط نادر
|
|
||