تبليغاتX
هيو باشيد(نادر)
عشق عشق و باز هم عشق
صبح زود بيدار شدن براي خيلي ها ممكن واقعا يكي از كارهاي سخت زندگي باشه مخصوصا كه شب هم دير به خواب بري .من كه عاشق خواب سحري هستم .با صداي توپ هم فكر نكنم كسي بتونه من رو بيدار كنه .پدرم زياد از اين موضوع خوشش نمياد اون سال هاي زيادي از عمرش رو تو نظام گذرانده و يك دسيپلين خاصي رو تو رفتارهاش اجرا ميكنه از ادم تنبل هم اصلا خوشش نمياد واي به اينكه اون ادم تنبل پسرش باشه.پدرم براي بيدار كردن من به انواع و اقسام حربه ها متوسل ميشه از روشن كردن لامپ بالاي سرت گرفته تا كشيدن پتو و در محكم بازو بسته كردن . خوشبختانه من به اين چيزها خودم رو عادت دادم و زياد مزاحم خوابم نميشن ولي خوب هر ادمي نقطه ضعف خاص خودش رو داره .چند وقت پيش پدرم روي اورد به يك شيوه جديد تر صبح كه بيدار ميشد يك راست ميرفت سراغ تلويزيون و يكي از كانال ها رو روشن مي كرد و صداش رو هم زياد زياد تا كه من رو بيدار كنه قبول داشتم كه از پس اين يك مورد كاري واقعا از دستم بر نمياد.تنها راه اين بود كه بيداربشم و بعد از چند تا غلط توي رختخواب خودم رو از رو تخت تكان بدم و تلو تلو خوران و كور مال كور مال برسون به دستشويي تا بعد از زيارت چشم هاي پف كردم توی اینه دوسه مشت اب يخ به صورتم بزنم و بيام پاي ميز صبحانه. واقعا كه چه شكنجه روحي جسمي سختي......چند روزي از اين موضوع گذشت من هم بيكار ننشستم و جنگ يواش يواش شروع شد . يك شب قبل خواب و روي مبل جلوي تلويزيون نشستم دنبال يك راه حل بودم توي اين فكر بودم كه چي كنم و چي نكنم كه يكهو چشمم افتاد به پيريز برق و يك جرقهاي تو ذهنم روشن شد صبر كردم تا همه به خواب رفتند بعد چريكي خودمو رسوندم پشت تلويزون يك اينور اونور سريع نگاه كردم و دستم يواش بردم پشت تلويزيون و سوكت اون رو از پشت يك كمي شل كردم و خوشحال رفتم به استقبال رختخوابم و نرسيده به اون شيرجه زدم توش قند تو دلم اب ميشد به خاطر ترفندي كه زده بودم و با اين اميد كه فردا يك شكم سير خواب ببينم اروم اروم قدم گذاشتم توي دنياي رويا.از اين ور دنياي رويا مي رفتم اون ور دنياي رويا به جاهاي مختلف سر مي كشدم وادمها؛ صحنه هاي مختلف رو ورانداز مي كردم توي دنيايي روياي خودم حسابي غرق بودم كه رسيدم به يك صحنه عجيب ........ااااااا يك تلويزيون بزرگ تو خواب من بودمثل همونيكه تو خونمونه. رفتم طرفش ديدم روشن و هي صداش داره بيشترو بيشتر ميشه هر چي تو خواب به دنبال كنترل ان گشتم تا صداش روقطع كنم پيداش نكردم بد جوري داشت اذيتم مي كرد يك دفعه يادم افتاد كه خواب مي بينم گفتم خوب بيدار ميشم و از شرراين همه سر وصدا راحت...با اين فكر يواش يواش پلكام رو باز كردم اولين چيزي كه حس كردم محيط اشناي اتاقم بود بعد اروم اروم هوشياريم برگشت و متوجه شدم كه توي خونه هستم . از سالن پذيرايي صداي برنامه تلويزيون به گوش ميرسيد ساعت 6 صبح بود و نتيجه مبارزه يك هيچ به نفع بابام

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  |