صبح زود بيدار شدن براي خيلي ها ممكن واقعا يكي از كارهاي سختزندگي باشه مخصوصا كه شب هم دير به خواب بري .من كه عاشق خواب سحري هستم .با صدايتوپ هم فكر نكنم كسي بتونه من رو بيدار كنه .پدرم زياد از اين موضوع خوشش نمياد اونسال هاي زيادي از عمرش رو تو نظام گذرانده و يك دسيپلين خاصي رو تو رفتارهاش اجراميكنه از ادم تنبل هم اصلا خوشش نمياد واي به اينكه اون ادم تنبل پسرش باشه.پدرمبراي بيدار كردن من به انواع و اقسام حربه ها متوسل ميشه از روشن كردن لامپ بالايسرت گرفته تا كشيدن پتو و در محكم بازو بسته كردن . خوشبختانه من به اين چيزها خودمرو عادت دادم و زياد مزاحم خوابم نميشن ولي خوب هر ادمي نقطه ضعف خاص خودش رو داره .چند وقت پيش پدرم روي اورد به يك شيوه جديد تر صبح كه بيدار ميشد يك راست ميرفتسراغ تلويزيون و يكي از كانال ها رو روشن مي كرد و صداش رو هم زياد زياد تا كه منرو بيدار كنه قبول داشتم كه از پس اين يك مورد كاري واقعا از دستم بر نمياد.تنهاراه اين بود كه بيداربشم و بعد از چند تا غلط توي رختخواب خودم رو از رو تختتكان بدم و تلو تلو خوران و كور مال كور مال برسون به دستشويي تا بعد اززيارت چشم هاي پف كردم توی اینه دوسه مشت اب يخ به صورتم بزنم و بيام پاي ميز صبحانه. واقعاكه چه شكنجه روحي جسمي سختي......چند روزي از اين موضوع گذشت من هم بيكار ننشستم وجنگ يواش يواش شروع شد . يك شب قبل خواب و روي مبل جلوي تلويزيون نشستم دنبال يكراه حل بودم توي اين فكر بودم كه چي كنم و چي نكنم كه يكهو چشمم افتاد به پيريز برقو يك جرقهاي تو ذهنم روشن شد صبر كردم تا همه به خواب رفتند بعد چريكي خودمو رسوندمپشت تلويزون يك اينور اونور سريع نگاه كردم و دستم يواش بردم پشت تلويزيون وسوكت اون رو از پشت يك كمي شل كردم و خوشحال رفتم به استقبال رختخوابم و نرسيده بهاون شيرجه زدم توش قند تو دلم اب ميشد به خاطر ترفندي كه زده بودم و با اين اميد كه فردا يك شكم سير خواب ببينم اروم اروم قدم گذاشتم توي دنياي رويا.از اين ور دنياي رويا مي رفتم اون ور دنياي رويا به جاهايمختلف سر مي كشدم وادمها؛ صحنه هاي مختلف رو ورانداز مي كردم توي دنيايي روياي خودم حسابي غرقبودم كه رسيدم به يك صحنه عجيب ........ااااااا يك تلويزيون بزرگ تو خواب من بودمثل همونيكه تو خونمونه. رفتمطرفش ديدم روشن و هي صداش داره بيشترو بيشتر ميشه هر چي تو خواب به دنبال كنترل انگشتم تا صداش روقطع كنم پيداش نكردم بد جوري داشت اذيتم مي كرد يك دفعه يادم افتاد كه خواب مي بينمگفتم خوب بيدار ميشم و از شرراين همه سر وصدا راحت...با اين فكر يواش يواش پلكام رو باز كردماولين چيزي كه حس كردم محيط اشناي اتاقم بود بعد اروم اروم هوشياريم برگشت و متوجهشدم كه توي خونه هستم . از سالن پذيرايي صداي برنامه تلويزيون به گوش ميرسيد ساعت6 صبح بود و نتيجه مبارزه يك هيچ به نفع بابام
+
نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
درباره
یک دانشجوی واقعی باش و شانس ها را دریاب بر لبه ها زندگی کن در مرز ها تلو تلو بخور روی طناب بند بازی ورجه ورجه کن و اگر افتادی ازبادی که به صورت خوشحالت می خورد لذت ببر.... پل مارتین لستر