تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده
عشق

بعضي وقتها حرف گوش نكردن خيلي خوبه و بعضي وقتها هم يك ذره  بد.البته خوب بودن يا بد بودنش بستگي به موقعيت ادم هم داره.دو هفته پيش برنامه مسافرتي پيش اومد كه با يك اكيپ از دوستان خانوادگي به يك مسافرت تفريحي بريم.مقصد قلعه تاريخي رودخان واقعه در فومنات بود.شب كه دير خوابيدم و صبح روز حركت هم از همه دير تر پاشدم.سريع يك اب به دست و صورتم زدم و بعدش هم براي پوشيدن لباس هام سرم رو كردم توي كمد و تند تندشروع كردم به ورق زدن اونها. بلاخره يك تي شرت پيدا كردم كه با پوشيدن اون به ست شدن نزديك مي شدم.رو به مادرم كردم و گفتم  كه من كمي جلوتر از شما مي رم . با اين حرف از روي نرده هاي راه پله خودم رو سر دادم به سمت در.خلاصه نيم ساعت بعد 43 نفر ادم بودند توي يك اتوبوس ولوي تميز كه به سمت قلعه رودخان در حال حركت بودند..در طول سفر بماند كه راننده اعصاب نداشت و ضبط و پخشش ام پي تري پخش نمي كردو نزديكي هاي قلعه ماشين از روي يكي از پل هاي كوچيك رد نشد و 5 كيلومتر اخر مسيرو توي ظل گرما و هواي شرجيراه پيمايي كرديم و......الي اخر. بلاخره رسيديم به مقصد.خانواده ها زير سايه هاي درختان جنگل پناه گرفتند و گرداگرد هم شروع به رفع خستگي و خوردن نهار كردند.بعد حدود 1 ساعت جمع شديم و انهايي كه دوست داشتن به بالاي قلعه برند راه افتادن.نمي دونم راست ميگفتن يا دروغ 1800 پله تا بالاي كوه و رسيدن به قلعه  جلوي ما در حال رقصيدن بودند.همين امار باعث شد نصفي از نصف ادم هايي  هم كه با ما بودند برگردند.مسيري پله ها سنگ فرش شده و به صورت مارپيچ در دل درختان انبوه جنگل بالا ميرفت و سايه درختان مثل چتري كه بالاي سر فراعنه مي گرفتند ما رو تا بالاي قلعه همراهي مي كردند . بعد حدود 1 ساعتي پله نوردي اروم اروم شماي برجها و بارو هاي قلعه كه از لابلاي شاخه هاي درختان مارو زير نظر گرفته بودند هويدا شد.در خز گرفته قلعه ادم رو ياد قلعه هاي قرون وسطي مي انداخت.محوطه بيرون قلعه توسط يك راه رو به داخل وصل مي شد.ابتدا كه قدم به داخل راه رو مي گذاشتي چند لحظه اي طول مي كشيد تا چشمت به تاريكي عادت كنه و و چند لحظه بعد كه وارد محوطه باز قلعه مي شدي دوباره چند لحظه طول مي كشيد چشمت به روشنايي عادت كنه. خدا رو شكر سيستم چشم طوري هست كه در اثر اين همه انبساط و انقباض ترك نمي خوره.با ورود به محوطه قلعه برج وبارو ها و ديوارهاي هزاره پيش بود كه به استقبالت مي اومدند و زيبايي و جذبه اون محيط واقعا سحرت مي كرد.قلعه اي به وسعت 5 هكتار كه ديوار هاي اون به صورت امواجي هارمونيك بين درختان جنگل بالا و پايين ميرفتند ادمي رو ياد ديوار چين مي انداختند.باز مثل هميشه حس كنجكاوي من گل كرده بود و از اين بارو بالا مي رفتم و ازاون يكي ديوار دژ پايين مي اومدم.خداروشكر كه زمان قديم نبود وگرنه به جرم جاسوسي حتما مي گرفتنم.توي اين گشت و گذار ها بودم كه چند تا پله جلوم ظاهر شدن.مثل فشفشه از پله ها بالا رفتم ولي يك دفعه زدم رو ترمز اخه مسير ديگه ادامه نداشت. جلوم يك ارتفاع 3 متري ظاهر شده بود و يك متر جلوتر هم يك سكوي دومتري . تصميم گرفتم اين فضاي خالي رو بپرم. كمي مسافت رو سنجيدم و مثل قهرمان هاي دو دورخيز كردم و به سمت لبه سكو دويدم تنها صدايي كه شنيدم صداي يكي از دوستانم بود كه گفت نپر ولي كو گوش شنوا انهم از نوع معنويش. اقا خلاصه پريديم ماجراجويي چه حالي ميده. با پاي چپ روي سكوي مقابل فرود اومدم ولي چشمتون روز بد نبينه انگشتهاي پام روي سنگي كه بيرون زده بود فرود اومد وترق صدايي از انها شنيدم .پام سوزش دردناكي كرد . لنگ لنگان خودم رو به زير سايه ديواري رسوندم .و كفش هاي كوهم رو از پام  در اوردم.اول چيزي رو نشون نمي داد ولي نيم ساعت بعد كه از پله هاي قلعه داشتم پايين مي اومدم دستم روي شانه يكي از دوستانم بود و با هر پله يك صداي اي هم ضميمه راه پيمايي بنده.بلاخره با هزاز مكافات خودم رو به ماشين رسوندم وو بعد از رسيدن به خانه پام رو ماساژ دادم با يه خورده روغن كاري شب رو تا صبح يك جوري به سر كردم . صبح كه بيدار شدم ديدم پا نگو بالش. بعدش هم به اتفاق يكي از دوستانم به پيش يك اروبند رفتيم . اروبند كه پيره زن مهربون وبا محبتي بود بعد يك نگاه به پاهام و كمي دست زدن به انگشتان من تشخيص داد كه دو تا از انها در رفتند با ملايمت جاشون انداخت وگفت چون ضربه شديد بوده كمي گوشت رو هم پاره كرده بايد چند روزي استراحت كني من هم كه قربونش برم از اون روز تا حالا دوبرار اون چيزي كه روز هاي عادي راه مي رفتم راه مي رم.خلاصه جونم براتون بگه گوش كردن واقعه خوبه خدا پدرو مادر و دوستاي ما گاهي وقتها ما ها رو راهنمايي مي كنند تنها بايد گوش هامون رو باز كنيم گوش كردن خيلي خوبه چه از لحاظ فيزيكي و چه از لحاظ معنوي تنها چيزي كه  مهم اينه كه اين عادت رو تو خودمون پرورش بديم .به نظرم ادم يك كمي گوش شنوا داشته باشه خيلي بهتر از اينه كه يك ماه لنگ لنگان راه بره.وقتي پله ها هستند و خيلي راحت ميشه از انها استفاده كرد وقتي چند نفر دوست دلسوز بهت ميگن نپر خوبه كه چند لحظه اي رو صبر كني همه چيز رو يك بار ديگه بررسي كني بعد تصميم به ماجراجويي بگيري. برکت باشه شهريور 86

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط نادر  |