تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده
عشق

بعضی وقت ها دل ادم چنان می گیرد که نمی داند چه کند بعضی وقت ها شرایط و اوضاع  به گونه ای پیش می رود که صدای ساکت ترین افراد هم تبدیل به فریاد های بلند می شود بعض ی وقتها دلگیری ها و دلتنگی ها دیگری مجالی برای اه در دل ادم باقی نمی گذارد بعضی و قت ها فقط می خواهی فرار کنی فرار

بعضی وقتها

البته بعضی وقتها

......فرار نه از جماعت اطرافت بلکه فرار از خودت از هر انچه که تورا به خودت منصوب می کند

 

بعضی وقتها دلم می خواهد که به گوشه ای بروم و فریاد بکشم دلتنگی های خود را حرف های نگفته خود را به کوه دشت دریا بگویم شاید انها بتوانند جای همنوعم که حرف  مرا نمی فهمد بگیرد

کمترین فرق دریا کوه دشت با کسی که جنس حرفش با تو فرق می کند در این است که اگر حرف تورا نفهمند که می فهمند  ساکت ارام به ان گوش فرا می دهند و در میان صحبت هایت کلامت به مقراض سخن  قطع نمی کنند

 

اخر چگونه می توان عشقی را که نمی توان بخشید ......بخشید

 

دلم برای تنهایی های خودم گرفته است

دلم برای دلم گرفته است...........

خدایا

عشق ورزیدن چه زیباست

اینکه عشق و محبت خود را به دیگران بخشید

اینکه  به انها نشان داد که دوستشان داری و برایت مهم هستند

 

اما اگر نتوانی عشق دیگران را دریافت کنی پس چگونه خواهی توانست عشق را هدیه دهی

 

دلم برای  هدیه گرفتن عشق تنگ شده است

دلم برای کودکی هایم

و

دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده است

شاید تنها صفحات کاغذ هستند که این دلتنگی ها را درک می کنند

دلم برای دوستی ها تنگ شده است

دلم برای خنده های پاک و صمیمانه دوستی ها تنگ شده

اما چه کنم

این دلتنگی مال من است

 

ایا زمانه می تواند رنگ از رخسار دوستی بشوید

ایا غبار کهنگی های مرور زمان رنگ از تازگی دوستی می تواند ببرد

پس عشق  افسانه است

 

می خواهم فریاد بزنم دلم گرفته

........اما کلمات که نمی توانند فریادی بزنند

می خواهم با تمام وجودم بگویم حس دلتنگیم را........

اما احساس چگونه خود را در کالبد بی جان و کوچک کلمات بگنجاند

شاید تنها امید من خاطرات روز های افتابی و گرم کودکیست

شاید یگانه تسلی من حس امید به طلوعی تازه تر است

شاید......

ای کاش زندگی متفاوت تر از ان بود که هست ....

ولی در خانه که از  اگر و ای کاش است نمی توان منزل کرد

پس عشق می ورزم تا بتوانم پلی به خوشبختی و فرا سوی سرزمین های دلتنگی ها بزنم انجا که خورشید دوستی ها افق غروب را نمی شناسد و نسیم ارامش درمیان گیسوان دوست می ارامد

..........جایی که شاید نامش سرزمین دور باشد

جایی که شاید روزی سرزمین من باشد

برکت باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط نادر  |