|
|
|
|
|
محل کار من نزدیک خیابان است . خیابان کوچک و قدیمی که محل عبور ماشین های بزرگ و قدیم تر است ترافیک سنگینی همیشه بر این خیابان کوچک حکم فرماست هر وقت که ترافیک به حدی میرسد که ماشین ها مجبور به توقف میشوند صدای غرش موتور های انها هم دل تو را می لرزاند هم شیشه های دفتر کار مرا...اگر در دفتر کارم را باز کنم و مشتری داخل باشد دیگر نمی توانیم به زبان شیرین فارسی بایدیگر صحبت کنیم چون صدا به صدا نمی رسد بعضی وقتها فکر می کنم باید به سبک گذشتگانمان از خطوط تصویری یا اگر امکانات اجازه دهد همانند سرخ پوستان از دود استفاده کنم فکر می کنم اگر از دود استفاده می کردم چه میشد ...... علاوه بر این که صدا به صدا نمی رسید نگاه هم به نگاه نمیرسید رهگذرانی پیر و جوان نیز از جلوی محل کار من می گذرند و گاه گداری نگاه های کنجکاو انها با نگاه های من در هم می پیچند . اما من همیشه از رفت و امد این سایه ها باخبر نیستم.علتش انست که در جلوی من کامپیوتر نفتی قرار دارد که سوار بر ان به دنیای اسرار امیز نت میروم .بدین صورت متوجه گذر زمان نمی شوم.یک روز صبجح همکارم کمی زودتر از همیشه به سر کار اماد ماشینش را در جلوی دفتر پارک کرد کله کوچولویی در داخل ماشین توجهم را به خود جلب کرد کنجکاو شدم و به سمت ماشین رفتم کمی که نزدیک تر شدم نگاه های معصومی برق محبت را به من هدیه دادند دیدم که کوچولویش را با خود به محل کار اورده پرسیدم اااااا این رو برای چی اوردی اینجا گفت خانومم مشغله کاری داره امروز تا ظهر علی کوچولو میهمان ماست با خوشحالی در ماشین رو باز کردم و علی کوچولو رو در اغوش گرفتم علی کودک دوست داشتنی معصومیست که چشمان زیبایش به رنگ ابی دریا هاست یک سال و نیم هم بیشتر از عمر مبارکش نمی گذرد اما موتورش گرم شود شیطنتش گوی سبقت را از معصومیتش می رباید.......خلاصه داستان ما با علی کوچولو شروع شد برای کاری چند دقیقه ای علی و بابا ش را ترک کردم وقتی که به دفتر برگشتم در بدو ورود فکر کردم اشتباهی وارد شدم اخه انجا بیشتر به محل هایی که زلزله رفت و امد کرده بود بیشتر شبیه بود تا محیط اشنا و گرم دفترم...فوری یک کمیته بحران تشکیل دادیم و بعد از یک شور طولانی سی ثانیه ای تصمیم گرفتیم که من به اتفاق علی کوجولو از دفتر جیم بزنیم...دست علی را گرفتم و ارام ارام از دفتر بیرون امدیم در فکر این بودم که کجا بریم کجا نریم که نگاهم به گاراژ بزرگ و خالی از سکنه ای افتاد که پشت دفتر کار م بود فکر ی در سرم جرقه زد با علی کوچولو تصمیم گرفتیم سرکی به انجا بزنیم پس به سمت در سبز رنگ و زنگ زده و رنگ رو رفته که درانتهای کوچه ما رو مشکوکانه زیر نظر گرفته بود رفتیم به در رسیدم باز بود دستم را بین دولنگه در گذاشتم و فشار مجکمی به در اوردم در با صدای غرشی هیولا وار از هم باز شد مثل اینکه با صدای بلند می پرسید کی من رو از خواب نازنینم بیدار کرده ولی ما که زبان در ها رو بلد نبودیم پس بی توجه وارد گاراژ شدیم وقتی که از در به اتفاق علی کوچولو می گذشتم احساس می کردم از دنیا های فیزیکی وارد جهانهای دیگری می شوم جهانی که جنس بافت و رویا های ان با دنیای پر سر و صدایی که چند لحظه قبل در ان بودم فرق می کرد جهانی که ارامش و سکوت در لابلای دیوار ها و سبزه های ان موج میزد و صدای پرندگان دیگر در هیاهوی غرش موتور ماشین ها گم نمیشد.......جهانی که به دنیای های درون بیشتر شباهت داشت تا دنیای شلوغ بیرون وارد محوطه شدیم ارامش بقدری بود که تنها صدای خش خش کفش های من و علی سکوت را می شکست در لابلای سبزه ها و در بین وسایل بدرد نخوری که در محوطه خلوت گاراژ ریخته شده بود چشمانی ما را محطاطانه نظاره می کردند که ما از حضور انها بی خبر بودیم کمی که جلوتر رفتیم متوجه شدم که ما اینجا تنها نیستیم چند گربه و چند مرغ و خروس یک مرغابی که تعریفش را از همکارم شنیده بودم در حال پرسه زدن بودند بنده خدا مرغابی تازه همسرش را از دست داده بود و پر های سیاهش نشانه ای از داغ دار بودنش را اعلام می کرد خروس و مرغ ها دست به کم ایستاده بودند و بر وبر ما را نگاه می کردند غلط نکنم از حضور ما ناراحت بودند گربه ای که فکر کنم سهام دار اصلی گاراژ بود با غرور و بی اعتنایی اما هوشیارانه از کنار ما به ارامی گذشت فکر کنم می خواست هویت مارا کشف کند و به ستاد عملیات خبر دهد تا همه اماده باشند در صورتی که نبرد اغاز شد سریع فلنگ را ببندند و از میدان فرار کنند البته علی کوجولو چنان به سمتش دوید و به او گفت له لام میو (همان سلام گربه خودمان) که گربه بیچاره تمام غرورش که بر روی دوشش سنگینی می کرد را به زمین گذاشت و فرار کرد جالب اینکه پاهایش را در حال فرار شمردم هشتا به نظر می رسید .................. گربه از میدان به در رفت و پشت یکی از الوار ها سنگر گرفت من علی را به حال خود گذاشتم و او هم با خیال راحت تا توانست خاک بازی کرد خوب مادرش باید لباس هایش را میشست به خاطر همین من به بچه ازادی کامل دادم با دقت به محیط اطراف نگریستم چه سکوتی پرتو های افتاب بهاری صبحگاهی پوست مرا نوازش می کردند و موسیقی سحر انگیز پرندگان سمفونی زیبایی در گوشم به راه انداخته بودند برایم بسیار جالب بود که پشت دفتر کارم زیر گوش چپم چنان محیط ارامی از نظر پنهان مانده است ..... محیطی که زیبایی ان سحر کننده و اعجاب اور ان تا ظهر من و علی را سرگرم خود کرد نزدیک ظهر شد علی را به سمت دفتر اوردم تا پدرش او را به خانه ببرد در مسیر برگشت به سمت دفتر کار در این فکر بودم که چه دنیا هایی در اطراف ما هست .......دنیا هایی که جنس ان با جنس همیشگی دنیا ی روزمره ما فرق می کند دنیاهایی که برای رفتن به درون انها کافیست دست خود به دست کودک درونمان بسپاریم و با ندای دلمان رو ح خود را به سوی انها فرا خوانیم پیش خودم به این فکر می کردم چه خوب می شود که انسانها ساعتی را از خود فاصله بگیرند و در دنیای درون خود غرقه شوند شاید انها هم از در سبز کیهان فیزیک بگذرند و قدم به درون جهان های رویای خویش بگذارند جهانی که در کودکی سرزمین بازی ها و قرار و مدار هایشان بوده و اکنون تبدیل به دنیا هایی دست نیافتنی شده جهانی که اگر هم اکنون دست در دستان لطیف روح خویش بگذارند یک بار دیگر نیز می توانند به انجا سفر کنند جهانی که سرزمین های دور نام دارد ولی بسیار به ما نزدیک است می توانند به انجا سفر کنند اگر بخواهند برکت باشد بهار 1387 نادر
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
چند شب قبل به اتفاق یکی از دوستانم به زمین ورزشی که در نزدیک منزل ما بود رفتیم .سال قبل که برای ورزش به انجا سرکی می کشیدم جز یک زمین خاکی که هر از گاهی با وزش باد گرد و غبار را روی سرو رویت می نشاند چیزی عایدم نمی شد ولی با دیدن چمن تازه تجهیزات نوی ورزشی و دیوار زیبایی که جای خود را به تور های فلزی که بعضی جاهای انهم از جور زمانه سوراخ شده بود داده بود نسیم خنکی در محوطه ورزشگاه به رقص درامده و به همراه نوری که از نور افکن های زیبای انجا ساطع میشد دست نوازش به سر هر کسی که انجا بود می کشید به اتفاق دوستم به کنار ه ورزشگاه جایی که درختان زیبای سرو خود نمایی می کردند رفتیم و قدم بر روی چمن انجا گذاشتم جای مناسبی پیدا کردیم و در سایه روشن درختان بر روی چمن نشستیم منتظر شدیم تا مابقی دوستان که قرار بود به ما ملحق شوند از راه برسند چند دقیقه ای گذشت تا با محیط اطراف انس گرفتم خوب به دور وبرم نگاه کردم تازه چشمم به دیدن چیز هایی که نمی دیدم باز شد اطرافم پر از ادم هایی بودند که هر کدام مشغول به کاری و فعالیتی
چند نفری در جلوی ما مشغول تمرین حرکات رزمی بودند و هر از چند گاهی صدای ضربات پایشان فضا را می شکافت و به گوش ما می رسید کمی انطرف تر چند دختر در حال استفاده از وسایل ورزشی داخل ورزشگاه بودند و دو سه تا پسر بچه چهار و پنج ساله هم مشغول ول خوردن توی چمن ها گاه گداری به مانزدیک می شدند و با انها خوش وبش می کردیم توی این فاضها به قول بچه ها گفتنی بودم که یک دفعه صدای موسیقی رپی توجهم رو به خودش جلب کرد صدا از پشت سرم به گوش میرسید برگشتم ببینم چه خبره که یک دفعه چشمم با شش تا نوجوان برخورد کرد با لباس های عجیب و غریب و موهای باحال عین ادم فضایی ها توی دست یکی شون موبایل روشنی بود که در حال پخش یک موزیک تند و رپی من که از این موسیقی ها سر در نمیارم بلاخره هرکس سلیقه ای و حتما انها هم از موسیقیشون یا اینکه عضو گوهی هستند راضی و دلشاد ما چیکار داریم نزدیک ما کمی اونطرف تر جمع شدن و یک حلقه درست کردند کسی که موبایل دستش بود موبایل رو به وسط حلقه انداخت و شروع به انجام حرکت ها یی باز عجیب و غریب تر کرد من و دوستم هم با دقت به انها زل زده بودیم فکر می کنم انها ما رو با ادم فضایی اشتباه گرفته بودند تا ما خلاصه برام خیلی جالب بود یواش یواش به دنیای خودم برگشتم تن خسته ام را که کوفته از تمرین بعدظهر بود به اغوش چمن ها سپردم و چشمانم رو برای سفر به رویا ها روی هم گذاشتم در ذهنم به این فکر می کردم اینهمه ادم در درو اطراف من هستند ولی چقدر تفاوت در سلیقه ها باور ها و عقاید هست هر چند که در ظاهر همجنس و همشکل هستیم ولی چقدر دنیاهای ما با یکدیگر متفاوت است تفاوتی که گاه خیلی دور و گاه خیلی زندیک است به این فکر می کردم که این باور ها و سلیقه ها مانند یک رنگین کمان هستند پر از رنگ های گرم و سرد ومتنوع به این فکر می کردم ماهم در رنگین کمانی از اگاهی زندگی می کنیم رنگین کمانی که در ان هر کس به رنگ خاصی از اگاهی تعلق دارد رنگین کمانی که محصول باران برکت افرینش خداوندیست رنگین کمانی که من و تو منحصر به یک رنگ ان نیستیم و در بازه رنگ ها می توانیم صعود کنیم یا خدای ناکرده سقوط رنگین کمانی که هارمونی رنگ های اگاهی ان هارمونی رنگ های زندگی ماست چه به رنگ قرمز عشق اغشته باشیم یا به رنگ سفید روح چه به رنگ سبز زندگی چه به رنگ سیاه موت ما در هارمونی این رنگین کمان اگاهی میزییم به اگاهی دیگران احترام بگذاریم تا در این رنگین کمان اگاهی جایی نیز برای ما باشد برکت باشد بهار 1387 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||
|
|
|
|
|
این پست رو تقدیم می کنم به فرشته که فرشته ترین فرشته روی زمین هست و از همین جا صمیمانه میگویم دوستش دارم زندگی همیشه برایم پدیده ای عجیب و سحر انگیز بوده است من در اینه ان چیز های بسیاری را دیده ام خودم روحم و دنیا را زندگی همیشه برای غافلگیر کردن من همچون تردستی در استین بی انتهای زمانه خویش چیزی دارد زندگی همیشه برای یک روز دیگر حتی اگر ان روز روز پایانی عمر من باشد باز هم توشه ای در سبد کیهانی خویش دارد زندگی اینگونه است تجربه تجربه وبازهم تجربه در تمامی دقایق و لحظاتش تقدسی دلپذیر مهیاست و در هر لجظه اش پاکی به قدر خدا در ان موج می زند زندگی اقیانوس عشق و رحمت خداست که روح من تو در ان مواج است از غم و غصه ها گله نمی توان کرد چون صبوری در دستان پر از مهر انها هدیه من و توست و زوایای بی تناسب روح مارا به سوهان گذر زمان می ساید تا تندسی گرانبها از من و تو بسازد زندگی پر از مهر و عطوفت است چون دوستانی به زندگیت هدیه می دهد که در کنار انها گذر زمان به سان ریزش ابی که از میان انگشتان خوش تراش زیبا روی که می گریزند می گریزند زندگی زیباست هر فرود و هر فرازش هر غم و هر شادیش هر لحظه و هر لحظه اش زیباست زیباست زیباست زندگی سرشار از اسرار است اسراری که ذهن کنجکاو هر جو.ینده ای را اسیر خود می کند تا به خود نزدیکتر شود تا خود اید خداید خدا زندگی سکوت است نت هشتم موسیقی که من هم همانند همه شما در جستجوی انم همانند همه شما برای کشف ارامش لحظه های ان در تکاپو یم زیرا من از جنس شمایم من توام تو منی و من و تو ماییم که ما از من و تو برتر است چون ما مرا به یاد تو و به یاد من می اندازد فرشته عزیزم تقدیم تو بهار 1387 نادر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||