|
|
|
|
|
درجستجوی خوشبختی صبح یکی از روزه های سرد زمستانی سال هشتاد و شش در یکی از خیابان های تهران به انتظار دوستم ایستاده بودم هوا بسیار سرد بود . از شدت سرما سایه رهگذران از خود انها بیشتر می لرزیدند و هر کس بر سرعت قدم های خود اضافه می کرد که شاید با تحرک بیشتر گرما را کمی بیشتر حس کند گرمایی که انهم با یک فوت باد سرد زمستانی دوباره از چهره خواب الود رهگذران رخت بر میبست ........... هوا ابری و برف وباران با شراکت هم از اسمان بر سر رهگذران می بارید من تنها فرد ایستاده در پیاده رو بودم که برای گرم کردن خودم هرازگاهی از مبدای خود به شعاع دو سه متری فاصله می گرفتم وسپس به اصل خود دوباره باز می گشتم دقایق یکی پس از دیگری همچون سال ها برایم می گذشت و حالا حالا امید به زیارت چهره دوستم که منتظر او بودم نبود بلاخره بعد از چهل دقیقه انتظار چهره دوستم از ان سوی خیابان که لبخندی موزیانه نیز ان را ارسته بود نمایان شد هر چقدر غرغر که در ان چهل دقیقه اماده کرده بودم تا به او تحویل دهم با دیدنش از دلم پر زد و رفت به سوی او رفتم و به یکدیگر روبوسی به قول قدیمی تر ها چاق سلامتی کردیم فوری مثل موش چپیدم توی اتاقک ماشین و به دنبال اولین چیزی که گشتم بخاری اتومبیل بود تا خودم را از شر سرمای بیرون خلاص کنم ...........................چند دقیقه بعد ما نیز جزء شریان های اصلی حیات در تهران بزرگ شدیم و از خیابان ها و بزرگراه های عریض و طویل ان بالا و پایین رفتیم هدف عکاسی بود ولی هوای بارانی و مه گرفته این فرصت ا از ما گرفت چهره برج میلاد همچون شبهی درمیان ابرها و هاله های ان به ما می نگریست و من نیز از پشت پنجره اتومبیل از او که هر لحظه یک ژست برایم می گرفت عکاسی می کردم برای اینکه از روزمان استفاده مطلوب تری کنیم تصمیم گرفتیم به کتاب خانه بزرگی سر بزنیم و چند ساعتی را در ان باغ ارامش مشغول چیدن میوه های اگاهی شویم ..................ساعت کم کم نوید رفتن را می داد چقدر زود ظهر فرا رسید......................قبل از جدا شدن از یکدیگر تصمیم گرفتیم نهار را با هم باشیم و قبل از ان نیاز ضروری به سرویس بهداشتی بیشتر از غذا توجه ما را به خود جلب می کرد پس خواستیم با یک تیر دونشان بزنیم به دنبال محل هایی برای غذا میرفتیم که سرویس بهداشتی نیز داشته باشد ولی مشکل اینجا بود که چطور به صاحب مغازه این موضوع را تفهیم کنیم ................ کار مان این شده بود که به هر مغازه می رفتیم دوستم به منوی روی دیوار خیره میشد و من هم مثل جاسوس ها به اطراف نگاه می کردم تا شاید روزنه نجاتی بیابم ولی همه تلاش ها بی فایده بود.......................ثانیه ها می گذشت بر خلاف صبح که گذر انها را به کندی حس می کردم اکنون سرعت انها با سرعت نور برابری داشت و واژه دابلیو سی بیشتر از پیش از اذهان ما می گذشت از مغازه داری سراغ نزدیک ترین مسجد را گرفتم گفت دوکوچه بالاتر ........................... دو کوچه بالاتر مسجدی در انتظار ما نبود از مغازه داری دیگر پرسیدم گفت یک کوچه پایین تر ............... هدف داشت دائما متمرکز تر می شد در حال دور شدن از مغازه دار بودیم که گفت هی هی یک کوچه پایین تر ان طرف خیابان رو می گما......خوب این نوید یک قدم دیگر نزدیک تر شدن به خوشبختی بود با ماشین با لاین دیگر خیابان رفتیم همینطور که با دقت به مغازه ها خانه نگاه می کردم همانند فیلم های سینمایی که با حرکت اهسته کارکتر داخل ماشین را نشان می دهد که با فرد یا سوژه بیرونی نگاهش تلاقی می کند نگاه من نیز با در سبز رنگ و نیمه باز مسجد که در حال بسته شدن بود تلاقی پیدا کرد فوری به دوستم گفتم ترمز ......ترمز........و او به سرعت ترمز زد ..............صدای شیهه ماشین و سر خوردن لاستیک ها بر بستر خیابان در هم پیچید و خودرو متوقف شد در کنار جدول پیاده رو ایستاد و من همانند کسانی که می خواهند به طرف مرز فرار کنند تا به ازادی دست یابند به سمت در شروع به دویدن کردم از میان چند رهگذر که بین من و در مانع ایجاد کرده بودند گذشتم هرچه به در نزدیک تر می شدم فاصله های لنگه های در از هم کمتر می شد وامید من نیز کم سو تر و کم سو تر..................................تا اینکه در چند قدمی در صدای تالاپ بسته شدن در کور سو امیدی را که داشتم از من گرفت ولی من از سرعتم نکاستم و به سمت در رفتم و با چند ضربه محکم به در زدم صدای نعره در که می گفت چرا من رو میزنی به اسمان بلند شد و در هیاهوی ترافیک شهر گم شد سکوت کردم و با دقت گوش دادم ایا کسی متوجه صدا شده است ................................................ چند لحظه بعد لنگه های در کمی از هم فاصله گرفت و چهر ریز و استخوانی با نگاهی نافذ و بی حوصله و صدایی که از ان این معنی استخراج میشد که مردم ازار چکار داری از من پرسید اقا چی می خوای گفت ببخشید اگر امکان داره ما از سرویس بهداشتی مسجد استفاده کنیم کمی به من نگاه کرد قبل اینکه چیزی بگوید گفتم زیاد وقت شما رو نمی گیریم هیچ جا دستشویی پیدا نکردم مرد کمی دلش به حالم سوخت و در را باز کرد من رو به دوستم که نزدیک اتومبیل چشم انتظار ایستاده بود کردم و گفتم بیا طرف با تعجب پرسید مگه چند نفرید گفتم دو نفر بیشتر نیستیم و با گفتن این حرف قدم به فضای ساکت و معنوی مسجد گذاشتم بوی صفا از هر گلدسته و نقش و نگار و مقرنص بالا می رفت و در نوک گنبد سبز مسجد به یکدیگر وصل میشد و میحط ارام مسجد نمایانگر ارتعاشات معنوی بود که در خود به امانت نگاه داشته بود................... بعد از خروج از مسجد به اولین ساندویچی که سر راهمان بود رفتیم ..........................................از پشت شیشه در حال خوردن غذا به باران زمستانی که با نم نم زیبای خود برگ های درختان را نوازش می داد می نگریستم و با خود در این فکر بودم که.......................................................... در جستجوی خوشبختی باید کوشید برکت باشد بهار ۱۳۸۷ نادر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||