تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده
عشق

داستانی که هر گز نوشته نشد

شب قبل در اتاقم نشسته بودم . اتاقی که مساحت بیست متر مربعی ان سرزمین رویا ها و امپراتوری من است.بر روی دیوار های ان عکس های از فرمانروای ان یعنی من بچشم می خورد.همه در اتاق من ازادند حتی مورچه ها   در اتاق من ازادی حاکم است حتی خودم هم ازادم.....................در حالی که در وسط اتاقم ولو شده  و به ساعت دیواری که عقربه های ان دیگر داشت با عدد دوازده مماس می شد خیره شده بودم  در فکر نگارش یک داستان تازه بودم به این فکر می کردم که چه بنویسم چه ننویسم که سوژه جالبی به ذهنم خطور کرد.سریع خودم را جمع و جور کردم و چند ثانیه بعد پشت میز کارم سبز شدم.چند ورق کاغذ سفید برداشتم و جلویم پهن کردم کاغذ ها از اینکه چرت شبانگاهیشان را پاره کرده بودند خش خشی به معنای اعتراض  کردند ولی جرئت حرف زدن  نداشتند  اخه به من می گن نادر  فرزند کمان............اماده نوشتن شدم  سرم روی ورق ها خم بود بدون اینکه سرم را بلند کنم دستم را به سوی جا مدادی روی میز بردم هر چه انگشتانم را درون ان چرخاندم چیز ی به نام مداد و خودکار درون انها جا نگرفت  سرم را بلند کردم و به درون جا مددای نگریستم  خالی خالی بود  از تعجب دهانم باز مانده بود دیشب پر مداد و خودکار بود......................در خانه ما مشکل بسیار کوچکی هست به نام  خواهر زاده ها که وقتی قدم به منزل ما می گذارند تن خودکار و مداد های من به لرزه می افتد  هر چند که برای رد گم کردن یک بسته مداد رنگی در خانه ما مستقر است ولی باز این فرمول هم افاقه نکرده ....ساعت از  دوازده شب گذشته بود و همه اهل خانه غرق در خواب خوش بودند نمی خواستم با سر صدای زائد خودم که در جستجوی ابزاری برای نوشتن بودم مزاحم خواب انها شوم پس ارام در بین قفسه ها و میان کتاب ها و ورق ها به دنبال قلمی چیزی  و خلاصه وسیله ای که بشود با ان چند خط ترسیم کرد گشتم .... صدای چستچوی من در بین کاغذ ها و قفسه ها به صدای جستجوی موشی در بین انباری خانه برای پیدا کردن خورده نانی تبدیل شده بود   ..... از جستجوی قفسه  کتاب هایم به جایی نرسیدم  دامنه جستجو را به زیر میز کشاندم لبه ها پایه ها و قسمت های مختلف زیر میز را گشتم ولی چیزی عایدم نشد و در ضمن در هنگام بر گشت سرم هم با لبه میز برخورد کرد ................ قلم پیدا نشده و سر ضربه خورده ماحصل جستجو های من در زیر میز بود......ده دقیقه گذشته بود ولی هنوز نتوانسته بودم چیزی پیدا کنم  ارام خودم را به بالای میز کشاندم و چشمانم که از لبه میز بالا تر امد چند ورق سفید را دیدم که با نیشخندی به من زل زده بودند....نیشخند انها انگیزه من را برای یافتن قلم بیشتر کرد.نگاهم به سوی تخت خوابم برگشت  با خودم فکر کردم شاید زیر ان بتوانم چیزی پیدا کنم  به طرف من رفتم و خم شدم و نیم نگاهی به زیر تخت انداختم    زیر تخت همانند بازار شام بود  شتر با بارش گم می شد انقدر کارتون وسایل دیگر زیر این تخته فسقله انباشته شده بود که اگر مداد و خودکاری هم انجا بود جستجو برای یافتن انها همانند جستجو برای یافتن سوزنی در انبار کاه  به نظر می رسید.....................از خیر زیر تخت هم گذشتم    ساعت به دوازده ربع رسید بود و من همچنان در جسنجوی قلمی برای نگارش نا کام  ..................     وسط اتاق رفتم   دستم را به کمرم زدم و اخمی هم ضمیمه ابروانم کردم    دیگر از نوشته داستان منصرف شدم به طرف در باز اتاقم رفتم و  تا ان را نیم کیپ کنم و به رختخواب بروم هنوز در را کاملا نبسته بودم که میان ریشه ها و لبه فرش چشمم به شئی سبز رنگی برخورد کرد که نوشته های طلایی بر روی ان برق می زد......خم شدم و از نزدیک به ان نگاه کردم   ......لبخندی از روی شادمانی بر روی لبانم نقش بست    ..........به به......... بلاخره مدادی  به دستم افتاد ..........مداد را از بین ریشه های فرش برداشتم  گویی از هجوم  خواهر زاده های  ورجک من جان سالن بدر برده بود و خود را خسته و زخمی  به درون ریشه های فرش انداخته بود   بر روی بدنه رنگی ان  جای نیش دندان های  ورجک ها به راحتی نمایان بود و نوک ان بسیار فرسوده شده بود  و نیاز داشت تا با تراشی  به خود سر و صفایی بدهد...........تراش؟......... فوری به سمت میز تحریرم رفتم و دستم را به سوی جای همشگی تراش رو میزی بردم  ولی با کمال تعجب جای ان هم خالی بود..............اهی از ته قلبم  به هوا سر دادم     حالا تراش رو از کجا پیدا کنم؟............................در طول جستجو برای یافتن مداد به یاد دارم که اثری از تراش  ندیده بودم  بلافاصله فهمیدم که تراش هم از دست خواهر زاده هایم جان سالم بدر نبرده    پس از جستجو برای انهم مایوس شدم و پشت میز م نشستم   کمی با خود کلنجار رفتم و نیم نگاهی به نوک فرسوده مداد کردم  عقربه های ساعت  دوازده بیست  پنج دقیقه را نشان می داد     بیست و پنج دقیقه تلاش  بدون نتیجه  ...........  .چاره ای نبود    تن زیبا و سفید برگه های کاغذ را به نوک ضمخت مداد سپردم  با هر فشار مداد بر روی صفحات کاغذ  صدای قرچی از کاغذ و مداد بلند  می شد و کلمات به ارامی از نوک مداد به روی کاغذ سر می خورد و داستان ارام ارام با ثانیه های ساعت پیش می رفت  و نزدیکی های ساعت یک به اتمام رسید ...........در طول نگارش  داستان به این می اندیشیدم که سختی ها و مشکلات هر چند سد و موانعی بر سر راه روح به و جود می اورند ولی همان موانع انرژیِ و پتانسیل لازم را برای عبور از ان مرجله و رسیدن به سطح بالاتری از اگاهی را فراهم می کنند    سختی ها  همانند کلیدی عمل می کنند که دریچه های تازه ای از خلاقیت را در مقابل چشمان روح می گشایند  شاید مسیر یا هدف خاصی برای رسیدن مد نظر باشد ولی در طول مسیر رخداد ها و پیشامد ها ممکن است مسیر حرکت را به سوی دیگری سوق دهند سمت و سوی دیگری را که روی دیگری از تجربه را به ما نشان دهد و چشم انداز ها های تازه تر را در مقابل چشمان روح می گشاید را نمایان سازند ......مشکلات و موانع به عنوان پله هایی در مسیر رشد و شکوفایی اگاهی عمل می کنند  تصویری که ما از حقیقت در ذهن خود مجسم می کنیم شاید با انچه که با ان روبرو می شویم متفاوت باشد  انچه تکمیل کننده تجربیات ما و نمایانگر واقعیت پیرامون ما  به ما می باشد  قدم های کوچک ماست که حقیقت اصلی را می سازد گویی مبدا و مقصد دراین بین مهم نیستند انچه که مهم است تجربه های ما در این بین هستند که خط واصل مبدا و مقصد را میسازند. هر چند که مشکلات من در  جستجوی  برای یافتن مداد مرا از داستان اصلیم دور کرد ولی خود زمینه ساز نگارش داستانی تازه تر شد داستانی که تا قبل از جستجوی  برای یافتن مداد هرگز به  ان فکر نکرده بودم      برکت باشد     نادر   بهار 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

یکی از دوستان گلم یک جوجه ناز قشنگ داره جوجه ای که هر روز بزرگ تر و هر روز هر روز قشنگ تر میشه جوجه ای که اول یک جوجه ریزه میزه بود ولی تا چند وقت دیگه باید برای سحری بیدارمون کنه جوجه ای که عشق بین اون و صاحبش برای من خیلی جالب و دیدنی بوده. موجودات هم روح دارند انها هم مفهوم عشق و درک می کنند و به اون واکنش نشون می دند. عشق همه موجودات عالم رو در بر می گیره و جوجه صاحب جوجه نمیشناسه.من هم به سهم خودم یک شعر ناقابل برای جوجه گفتم شعری کودکانه که من رو به یاد شعر های حسنی نگو بلا بگو می اندازه شعر هایی که یادگاری خاطرات کودکی همون هست شعر هایی از جنس نور از بافت صوت شعر هایی از عشق

در ضمن ادرس صفحه 360 دوست خوبم هم اینجا نوشتم دوست داشتید به جوجه جون سری بزنید

http://360.yahoo.com/profile-kG.TJqEhaa91kl7bPOmKkBUPbE1Id7aLBG72leBPEw--?cq=1

اهای اهالی نت

استین بالا همه جد

اقا طلایی وقتشه

شوهر بشه بختشه

یک مرغ پر هنایی

واسه جوجه طلایی

جور بکنید سریعتر

تور بزنید چه بهتر

مرام نگو مردونه

سرامد زمونه

اسمش همون فرامرز

بدون طول یاکه عرض

جوجه جهانی شده

سر به هوایی شده

کت شلواری تنش کن

اهای خانوم ولش کن

تاج سرش چه خوشرنگ

رنگین کمانه پر رنگ

جوجه پر از شلوغی

واسه خودش فضولی

یاری داره جوجه جون

خیلی ساکت مهربون

اسمش عمو نادره

کمیاب کمی نادره

واسه جوجه طلایی

شعر میگه تن تنانی

شعر هایی از جنس نور

کمی شیرین گاهی شور

سی صدو شصت خونشه

یک خروار عشق توششه

عمو نادری مهربون

با جوجه جون هم زبون

خدا پشت و پناهت

عشق باشه تو نگاهت

برکت باشد

نادر

بهار 1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نادر  | 

 

شاد باش که شادابی

رهین منت توست

شاد باش که شادابی

به یک محبت توست

شاد باش که شادابی

همین سعادت توست

شادباش که شادابی

نگاه عاشق توست

شاد باش که شادابی

صفای باطن توست

شاد باش که شادابی

  ترنم دل توست

شاد باش که شادابی

همیشه در سر توست

شاد باش که شادابی

به سر که همسر توست

شاد باش که شادابی

بهار کامل توست

شاد باش که شادابی

برکت دل توست

شاد باش که شادابی

نگاه نادر توست

بهار ۱۳۸۷

برکت باشد

نادر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  |