تبليغاتX
هيو باشيد(نادر)
عشق عشق و باز هم عشق
مردی هزار چهره
در اوایل نورز امسال سریالی با نام مرد هزار چهره از سیما پخش شد که به هنر مندی مهران مدیری اوقات مفرحی برای همگان به ارمغان اورد خیلی از شما با خاطرات نه چندان دور این سریال و تکیه کلام هایش هنوز مانوس هستید تکیه کلام هایی مثل خیلی ممممممنون یا در عالی مستحکم
خوب داستان من نیز به گونه ای با تیتراژ این سریال اخت شده است چند هفته پیش بود که به دلیل مشغله زیاد و گرفتاری و از ان مهمتر تنبلی صورتم را اصلاح نکردم رفته رفته بر محاسنم افزوده میشد البته من که سرشار از محاسن هستم البته به جان خودم چون رنگ ریش هایم طلایی و مایل به سرخ است و چشمان شرابیم سبزچهر ه ام با گذاشتن ریش خیلی تغییر می کند تغییراتی که باعث ایجاد اتفاقات تازه و جالبی برای من نیز شد
روند افزوده شدن محاسن من کم کم با رویداد هایی پیوند می خورد اولین نشان ان وقتی بود که در خیابان یکی از دوستان قدیمی ام را که خیلی وقت بود از او بی خبر بودم دیدم کمی با بهت و تعجب به من زل زد وبا لحن مشکوکی پرسید چطوری نادر خدایی نکرده کسی فوت شده خندیدم و گفتم نه بابا تیغ گرون شده نتونستم صورتم رو اصلاح کنم ا
خندید و گفت نه جالب شده بهت میاد شدی با این چشمای رنگی و ریش های طلایی مثل المانی ها
خند ه ام گرفت مردم چه اسم هایی میذارن رو ادم
بی توجه از کنار این مسئله گذشتم ولی حس می کردم که چهره ام در حال تغییر است چون نگاه روز مره کسانی که در اطرافم و محیط کارم بودند تغییر کرده بود انگار به ادم فضایی نگاه می کردند اون هم از نوع محاسن دارش
چند روز بعد یکی از دوستانم را دیدم با هم سلام و احوال پرسی کردیم وتا جایی که هم مسیر بودیم با هم قدم زدیم صحبت از هر دری رفت تا رسید دوباره به ریش های من کمی نگاهی عاقل اندر سفیه به چهره مسیح وار من انداخت و گفت یو حنا دیگه چه خبر نزدیک بود دوتا شاخ رو سرم در بیارم البته گوش هام فکر کنم بیشتر بلندتر شدند ........... نمی دونم کجای چهر من شبیه مسیح هستش که قبلا هم که موهام بلند بود چند نفری این رو به من می گفتند
از دوستم خدا حافظی کردم و به سمت خانه برگشتم
در جلو درب خانه با همسایه امان که در حال پارک ماشینش بود برخورد کردم سلام و احوال پرسی رد بدل شد دستی گرم به هم دادیم دستان متوسط من در میان انگشتان ستبر او همانند سهرابی که به اغوش رستم افتاده بود صحنه ای دیدنی را به وجود اورده بود البته خدا رحم کرد که انگشتان نحیف من را فشار نداد وگرنه بایستی همه پله های خانه را دوتا دوتا بالا می رفتم...... بعد از اینکه دستان ما از اغوش یکدیگر رها شدند دست خود را به سوی لبان خود برد انگشتان قطورش را بوسید و گفت مخلص درویش سریع دستی به سرم کشیدم ببینم با شاخ های جدیدم می توانم کنار بیایم یا نه خوشبختانه می توانستم کنار بیایم
روز های بعد حوادث مشابه تکرار شد و بر من اسامی سید حاجی میشل استراگف و کریستف کلمپ نیز نهاده شد
اما من همان نادر روز های پیشین بودم با همان افکار و باور های درونی قبل
برایم جالب بود که یک نفر ادم چقدر می تواند شبیه چندین نفر ادم دیگر باشد
به این فکر می کردم که یک کالبد فیزیکی را با چه تعداد اسم می توان نامگذاری کرد ولی روح درون ان یکی است وتنها یکی
حقیقت نیز همین گونه است هر کس نامی خاص و مطابق اگاهی خویش بر حقیقت می گذارد ولی باطن اصلی حقیقت تنها یک چیز است و یک چیز و ان حقیقت محض
انسان ها هر یک به گونه خاص خود حقیقت را می شناسند ولی منظور همه در پس این واژه ها تنها یک چیز است یافتن عشق عشق و عشق
مرد هزار چهر ه فردی بود ساده لوح که اشتباهی در داستان های بسیار عجیب گیر افتاد تنها به خاطر اینکه اشتباهی بود
حقیقت بسیار ساده و در دست رس است چنانچه در تار پود های ذهن بشر به بردگی و اسارت گرفتار نشود
نادر مردی با یک ریش و هزار چهره
برکت باشد
بهار 1387
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  |