تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده
عشق
مسافر کوچولو و سرزمین دور

برای انجام مسافرت کاری که برایم پیش امده بود سفری به یکی از استان های هم جوار داشتم. تصمیم گرفتم به جای استفاده از هواپیما که هزینه اش گران می شد و اتوبوس که مسافت را طولانی می کرد از قطار استفاده کنم.تجربه سوار شدن بر این غول اهنی را تا کنون نداشتم فرصت خوبی بود که هم فال باشد هم تماشا.صبح شنبه با یکی از اژانس های مسافر بری تماس گرفتم و از چند و چون بلیط و زمان حرکت اگاه شدم.و سر انجام اخر هفته رسید و من بودم که سوار بر این غول اهنی عازم سرزمین های دور بودم.در بدو ورود به کوپه با یک اتاقک کوچک بر خورد کردم که همانند زندان های چند نفره فیلم های سینمایی چند نفر درون انها بر روی هم انباشته شده بودند.من هم خودم را میان انها جا کردم و دقیقه های ابتدایی سعی کردم با محیط اطراف اشنا شوم به پنجره بزرگ قطار تخت ها و نردبان کوچکی که خود فضای تنگ تر کوپه را تنگ تر کرده بود نگریستم. پیش خودم فکر کردم حتما به خاطر جوان بودن سهم من طبقه سوم خواهد بود. هم کوپه ای های من یک جوان دانشجو بود که تند تند در حال خوردن ساندویجش بود سرش را به سمت پنجره گرفته بود و گاز های بزرگی به ساندویچش می زد با هر گاز بوی کالباس در هوا می پیچید بغل دست من مردی میان سال نشسته بود و رو بروی من دو مرد میان سال دیگر به اتفاق پیرمردی هفتاد ساله با کلاهی سیاه رنگ به سبک ترکمان ها.خلاصه یک ساعتی در میان انها بودم تا ساعت خواب فرا رسید . بنا به قرعه تخته بالای بالا به نام من و ان جوان دانشجو افتاد از نردبان کوچک که فضای بین تخت ها را می شکافت و با میز کوچک که به پنجره متصل بود زاویه ای می ساخت بالا رفتم در لحظه صعود سرم هم به سقف قطار خورد و بوم صدا داد. وقتی جایم را درست کردم حس کردم صورتم قرار است به سقف بچسبد.بلاخره ساعت خواب فرا رسید و من برای اینکه از این ازتفاع به عمق کوپه سقوط نکنم کمربند محافظ تختم را خواستم ببندم سگک ان را به سوی قلاب کشیدم سگک ارام ارام به قلاب نزدیک و نزدیک تر شد که ناگاه در چند سانتی ان دیگر هر چه زور زدم جلو تر نیامد کمی با ان ور رفتم ولی گویی تخت جا خورده و کمی از محل خود پایین تر رفت بود . همه خوابیده بودن و نمی شد سر و صدا کرد به همین خاطر با حالتی نیمه همشیار به خواب رفتم تا صبح چندین بار از هول افتادن از روی تخت از خواب پریدم ولی انگار ان شب در سرنوشت من سلامت خوابیدن رقم خورده بود دم دم های صبح از خواب بیدار شدم کمی روی تخت خودم را این طرف و انطرف کردم تا بلاخره ساعت شش و نیم شد. از پله ها خواب الود پایین امدم پیرمرد هم کوپه ای را دیدم که در جلو در کوپه ایستاده بود با او احوال پرسی کردم و به سمت دست شویی قطار رفتم ابی به سرو صورتم زدم و بیرون امدم .به سمت راه رو و کوپه ام حرکت کردم ناگهان از تعجب در جا خشک شدم در همه کوپه ها بسته بود و از پیر مرد هم خبری نبود.سریع دست به جیب جریقه ام بردم تا از روی بلیط قطار شماره کوپه ام را پیدا کنم دستم را به روی سینه ام زدم دیدم لباسم جیب ندارد دیگر بدشانسی از این بد ترنمیشد جریقه ام را هم داخل کوپه جا گذاشته بودم به همراه همه پول های داخل جیب هایش. نگاهی به کوپه ها انداختم تا شاید از روی نشانه ای چیزی که از شب قبل به یادم مانده بتوانم کوپه را تشخیص دهم ولی ان هم کار گر نیفتاد در همین گیر دار بودم که نگاهم به مناظز زیبای بیرون از قطار افتاد بی اختیار به سمت پنجره رفتم دستم را بر روی میله محافظ گذاشتنم و شرو ع به نگاه کردن به زیبایی های بیرون از قطار کردم. واقعا طبیعت زیباست خورشید درحال طلوع بود و اشعه های مهربان خویش را از پشت پنجره قطار به صورت من می تاباند.حیف که دوربین عکاسیم هم در کوپه جا مانده بود و این زیبایی هارا تنها در حافظه ذهنم ذخیره می کردم. نیم ساعتی به همین منوال گذشت گاه گداری شخصی برای گذشتن از راه رو تنهایی هایم را بهم می زد و دوباره لحظه ای بعد سکوت و ارامش باز می گشت در افکار خود غوطه ور بودم که صدا باز شدن در کوپه ای توجهم را جلب کرد صدا از پشت سرم شنیده می شد من جلو درب کوپه ای ایستاده بودم سریع برای اینکه صد راه نشوم خودم را به کناری کشیدم و برگشتم تا صورت فردی که پشت سرم بود را ببینم ان فرد کسی نبود جز پیرمرد کوپه خودم....زندگی نیز به این صورت است گاهی ما در مصاف با رویداد های ان با حوادث و مشکلات بسیاری روبرو می شویم مشکلاتی که در باره انها چیزی نمی دانیم مشکلاتی که گویی تا چند لحظه پیش نبودند و هم اکنون مثل قارچ از زیر زمین بیرون امده اند...در برابر انها چه می شود کرد یا باید با انها در گیر شد یا اینکه پشت به انها کرد و از برکاتی که به شما ارزانی می دارند بهرمند شد...گاهی لازم نیست انها را حل کرد بلکه تنها زاویه دید خود را تغییر داد و به زیبایی های اطراف خود نگریست زیبایی هایی مثل طلوع خورشید برای مسافری سرزمین دوری که کوپه خویش را گم کرده بود مسافری که در میان مشکلات به زیبایی های اطراف می نگریست...برکت باشد تابستان 1387 نادر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نادر  |