|
|
|
|
|
خوب بریم سر داستان امروز قبل شروع ان باید کمی اطلاعات در باره محل کارم به شما بدهم..محل کار من در یکی از خیابان های قدیمی شهر هست که همسایه هایش و کسبه محل ان از بافت قدیمی تری برخوردارند همه جور تیپ و شخصیت در اطراف من قابل مشاهده و بررسی هستند.مردمانی که همه سالیان دراز است که در این خیابان با هم سلام علیک دارند و از کودکی هایشان خاطرات زیادی را تا به امروز در کوله بار یادهای خود حمل می کنند.مردمانی که روز های عاشورا اول باید به دوستان قدیمی خود نذری ها را برسانند..... گاه گداری ما هم از اش های خوشمزه انها که بوی وفا و محبت از انها بر می خیزد بی نصیب نمی مانیم.در همسایگی مغازه ما پسر جوانی هست که یک مغازه تعمییرات موتور های سیم پیچی رو اداره میکند برای رعایت امانت اسم او را محمد می گذارم.محمد پسر خوش مشرب و لاغر اندامی است که قدش متوسط و عضلاتی ورزیده دارد ولی کمی شل و ول هست از خودم می پرسم که این عضلات ورزیده رو قبول کنم یا این شل ولی را بپذیرم بچه ای سیاه تو و با موهایی لخت.... نکته جالب درباره او این است که هر روز موها و صورتش را به یک مدل در میاورد و با لباس های شیک به سر کار می اید به شغلش که نگاه می کنم از خود می پرسم اگر یک روز به جای او باشم چطور می توانم خود را تمیز به خانه برسانم البته اگر شب هنگام رفتن به خانه به او نگاه کنی شاید تنها لکه سفید و تمیزی که در او بتوانی پیدا کنی سفیدی چشم هایش باشد.بین مغازه ما و او کوچه ای مرز ی را مشخص ساخته است ....گاه گداری که تنها هستم محمد سری به من می زند و با هم صحبت می کنیم .چند روز قبل در حال تایپ یک نامه بودم محتوی نامه حالت دادخواست داشت . قضیه از این قرار بود که شخصی مبلغی به ما بدهکار بود و هی امروز فردا می کرد و این تعلل او اکنون زمان را به یک ماه رسانده بود من نظرم بیشتر این بود که با صبر و مدار قضیه را پیش ببریم ولی همکارم مثل همیشه هول برش داشته بود که الا بلا باید این پول را از حلقوم او بیرون بیاوریم خوب من هم حوصله جر و بحث نداشتم گفتم هر کاری که به نظر درست است همان را انجام بده و قرار بر این شد که نامه ای تهیه کنیم با این متن که اگر تا پایان این ماه وجه طلب تسویه نشود با شما چنین می کنیم و چنان ...نامه ارام ارام در حال تایپ شدن بود که ناگهان سایه فردی در چهار چوب در مغازه ظاهر شد من که حسابی سرم داخل صفحه مانیتور بود فقط از روی صدای او فهمیدم که شخص مقابلم محمد است و جواب سلامش را بدون برداشتن چشم از مانیتور دادم او به کنار من امد و روی مبلی کنار میز کامپیوتر بود نشست و ساکت به من و کار هایی که می کردم نگاه کرد. در همین حین با کنجکاوی پرسید قضییه چیه نادر؟ و من همه چیز را از سیر تا پیاز برایش تعریف کردم. همین که به پایان صحبت هایم رسیدم یک دفعه مثل بنزینی که کبریت خورده باشد از جا پرید و گفت این چه کاری شما می کنید فکر کردی با این کارا پولت بر می گرده الا بلند شو همین حالا ...چشمانم از تعجب گرد شده بود گفت چی بلند شو ...گفت بلند شو با ماشین بریم سراغش ...گفت بابا بشین موضوع زیاد مهمی نیست اصلا فدای سرت سوخت شد که شد...دیدم نه ول کن معامله نیست پا را تو ی ی کفش کرده الا تو تجربه نداری و نمی فهمی و از این حرفا ....خندم گرفته بود می دانستم که اگر او را با خود ببرم نیمچه امیدی را که برای وصول پول دارم را هم باید برای ابد فراموش کنم...البته قبل او هم همکارم یک جورایی قصد شارژ کردن مرا داشت ولی این حربه ها به نظرم خیلی قدیمی شده چون وقتی در مشکلی قرار می گیریم باید اجازه بدهیم مسائل روند طبیعی خود را طی کند با شتاب بخشیدن با انها تنها دردسری به دردسر های قبلی اضافه می کنیم....خلاصه گفتم نه عزیزم بی خیال این موضوع شو.....و ذهنش را با یک موضوع دیگر منحرف کردم و صحبت را به چیز های دیگر کشاندم...او که هنوز مشخص بود ارام قرار ندار بر روی چهار چوب ورودی در مغازه بین دو لنگه در تکیه داده بود از یک طرف پشتش را به این لنگه و از سوی دیگر پنجه های پایش را به طرف دیگر هول می داد من هم خوشحال بودم که شاید با خوردن هوای تازه اتشش فروکش کند و دوباره تمرکزم را بر روی متن تایپی گذاشتم و محمد را فراموش کردم در حال کار بودم که دیدم صدای جر بحثی از بیرون می اید سرم را که بلند کردم محمد را در چهار چوب در ندیدم صدا اشنا بود صدا محمد بود بلند شدم و به سمت در رفتم دیدم او با پیرمردی تقریبا شصت ساله درشت هیکل و خیلی سرحال و قبراق مشغول بحث کرد ن است و پیر مرد از مشتری های ما بود که چند لحظه قبل از از امدن محمد کارش را انجام داده بودم و برای کاری دوباره برگشته بود... ولی صحبت های دوستم با او زیاد صمیمانه به نظر نمی رسید و لحن صحبت ها بوی خشونت می داد . به داخل مغازه امدم ولی حسی گفت باز گردم برگشتم و دیدم پسر جوان و پیر مرد عین خروس جنگی بینی هایشان را بهم چسبانده اند یک لحظه یاد مسابقات بکس سنگین وزن ها افتادم که قبل از مسابقه حریف ها را نزدیک هم میاورند تا در چشم یکدیگر نگاه و خشمشان را قبل از شروع مسابقه به یکدیگر منتقل کنند.جلو رفتم رو به پیرمرد گفتم حاج اقا نزدیک افطاره خوبیت نداره پیرمرد با شنیدن کلمه افطار ناگهان سست شد و رو به من کرد و گفت مسئله ای نیست داریم شوخی می کنیم ولی من که اصلا باور نمی شد که شوخی بتواند این چنین شکلی هم داشته باشد.پیر مرد به اخل مغازه امد و باقی کارش را انجام دادم . خداحافظی کرد و رفت ...چند لحظه از رفتن پیر مرد نگذشته بود که باز صدای جر و بحث توی پیاده رو بلند شد مطمئن بودم که از شوخی زیاد ممکن است امروز محمد یک کاری دست خودش بدهد جلو رفتم و از هم جدایشان کردم و او را به داخل مغازه اوردم از او پرسیدم قضییه چیه؟ و او هم تعریف کرد که کاری را برای این مرد انجام داده ولی گویا اواز کار راضی نیست وقصد پرداختش پول او را ندارد همین که این حرف را زد کمی به او خیره شدم و یک دفعه زدم زیر خنده و او هم پشت سر من شروع کرد به خندیدن.... در بین خنده ها گفتم نگران نباش بعد از نامه خودم یکی هم برای تو تایپ می کنم برکت باشد تابستان 1387 نادر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||