|
|
|
|
|
ماجرا بر می گردد به دوران کودکیم .وقتی که شش یا هفت سال بیشتر نداشتم.در خانه کوچک ما تلویزیون بزرگی بود که از تمام وسایل خانه بیشتر به ان عشق می ورزیدیم و او هم ما را خیلی دوست داشت .چون هر روز عصر ها برایمان کارتون های زیبا مثل سیزده ادم برفی و پت پستچی و بسیاری برنامه های سرگرم کننده دیگر پخش می کرد.تلویزیون محبوب خانه ما لامپ تصویری داشت به اندازه پرده های سینما های امروزی و بقدری بزرگ بود که ما کوچلو ها وقتی جلوی ان می نشستیم در هیبت غول اسای ان گم می شدیم ...تنها عیب این یار با وفا و دوست داشتنی این بود که خیلی پیر و فرتوت شده بود و هر دو ماه یک بار جهت تعطیلات تعمیراتی از خانه ما می رفت یکی دو هفته بعد انهم به زور و اصرار ما پدرم ان را از تعمیرگاه بر می گرداند چون پدرم اصلا اهل تماشای تلویزیون نبود.این قضیه تعمیرگاه رفتن و امدن انقدر تکرار شد و تکرار شد تا اینکه یک روز تلویزیون ما برای تعمیر از خانه بیرون رفت و دیگر هیچگاه به خانه باز نگشت.نمی دانم چه سرنوشتی برایش اتفاق افتاد ...شاید اکنون در بهشت رنگی تلویزیون های سیاه و سفید در حال زندگیست و از اینکه عمری را در دنیای فیزیکی به سرگرم کردن چند کودک که یکی از انها نویسنده داستان زندگی اوست سپری کرده خشنود است.....بعد از ان وداع ما چند ماهی بدون تلویزیون بودیم البته به نظرم چند سال طول کشید....هر جا که مهمانی دعوت بودیم صاف می رفتیم و جلو تلویزیون می نشستیم و تا یک شکم سیر برنامه نگاه نمی کردیم کسی نمی توانست ما را از ان جدا کند...گاهی هم تلویزیون خانه همسایه بود که ما را مهمان برنامه های خود می کرد البته صبر و حوصله همسایه هم حدی داشت....ان موقعه ها تلویزیون دوکانال بیشتر نبود و بعد از ساعت ده شب چهار پنج ستون عمودی رنگی به علاوه یک بوق ممتد تا فردا صبح ساعت 9.....یواش یواش حسرت داشتن یک تلویزیون اختصاصی در منزل تبدیل به رویایی دست نیافتنی شده بود...صبح یکی از روز های گرم تابستان که کسل و وارفته در منزل نشسته بودیم و نمی دانستیم که چگونه خود را سرگرم کنیم پیکی گریز پای به درب منزل ما امد....پسر خاله ام که هم سن و سال من بود نفس زنان و بدو بدو خود را به خانه ما رساند نرسیده داد زد ابجی ابجی_ابجی اسم مادر من است که غیر از مادر بزرگم همه فامیل مادرم او را به این نام صدا می زنند البته ما بهش می گیم مامان_گفت ابجی از بانک نامه امده که در بانک یک فرش برنده شده اید مادرم خیلی سال پیش مبلغ پانصد تومان که ان موقعه ها خیلی پول بود در بانک پس انداز و حتی انرا فراموش کرده بود و اکنون به یمن ان پس انداز ما برنده یک فرش شده بودیم ....مادرم پدرم را با خبر کرد و دوتایی شاد و خوشحال اماده شدند و برای تحویل جایزه به بانک رفتند ولی فرش اصلا برای ما کودکان چیز جالبی نبود اخر در فرش هر چقدر که نگاه کنی جز گل قالی چیزه دیگری نخواهی دید اخر فرش هم شد تلویزیون؟.....ظهر پدر و مادر خسته و کوفته ولی با لبخندی بر لب از بانک برگشتند ولی به جای یک شی لوله وار که شبیه فرش باشد یک جعبه مکعب شکل به دست پدرم بود.....مسئول بانک به پدر و مادرم گفته بود شما برنده یک فرش شده بودید ولی چون جهت دریافت فرش دیر امدید ان فرش را به برنده دیگر دادیم و شما یک تلویزیون چهارده اینج سیاه و سفید پارس را به عنوان جایزه می توانید ببرید...انروز بهترین روز زندگیم بود و من خیلی خوشحال بودم چون یک تلویزیون داشتیم که مال خود خود خودمان بود. هنوز هم که بعد از بیست و دو سه سال به یاد ان خاطره می افتم خدا را شکر می کنم که دیر به بانک رفتیم و هرگز برنده ان فرش نشدیم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط نادر
|
|
||