|
|
|
|
|
روزی روزگاری در زمان های بسیار بسیار دور دورتر از انچه که به ذهن من و شما برسد در دشتی فراخ و سرسبز که انسو تر هایش ابادی کوچکی قرار گرفته بود درخت کهنسالی سال ها بود که تنهای تنها زندگی می کرد.او برای درد دل های دل تنهای خود محرمی جز پرندگانی که در مسیر کوچ خود به او سر میزدند و خبر از سرزمین های دور می اورند نداشت .شبها را در زیر اسمان پرستاره دشت در هم صحبتی با ماه به صبح می رساند و طول روز را در همنوایی با خورشید به غروب سپری می کرد.فصل ها یکی پس از دیگری می امدند و هر یک لباسی مجزا و متفاوت بر تن شاخ و برگ های او می پوشاند.و روزگار بدین صورت برایش یکی پس از دیگری می گذشت.تا اینکه روزی از روز ها که به بلندای بلندترین زمان ها و به کوتاهی کوتاه ترین لحظات اندازه داشت اتفاق تازه ای رخ داد.درخت کهنسال از دور سایه جنبنده ای را دید که به او نزدیک و نزدیک تر می شد.به خاطر کهولت نمی توانست با دقت جزئیات را از دور ببیند پس صبر کرد تا سایه نزدیک تز بیاید.او کنجکاو بود تا هر چه زودتر بداند این سیاهی چیست که می خواهد در تنهایی او سهیم شود.سایه نزدیک تر و نزدیک تر امد تا به مقابل او رسید . حال درخت می توانست او را از نزدیک نظاره کند..پسرکی با اندام ترکه ای به نازکی نازک ترین شاخه های درخت . موهای طلایی به رنگ اشعه های گرم و تابنده خورشید در طلوع سحر گاهان و چشمانی سبز به سر سبزی چمنزار های زیر پایش در مقابل او ایستاده بود.درخت با کنجکاوی به پسرک چشم دوخته بود و پسرک با کنجکاوی بیشتر به درخت.....پسر با صدایی زیبا و رسا به درخت سلام کرد .و در خت نیز در پاسخ شاخ و برگ های خود را به این سو ان سو تکان داد.پسر خود را از زیر پرتوهای تابناک خورشید به زیر سایه فرحبخش و خنک درخت پیر کشاند و جایی مناسب برای خودش مهیا کرد خورجین کوچکی را که بر دوش داشت به زمین گذاشت و به تنه درخت تکیه داد. درخت اولین بار بود که گرمای بدن موجودی دو پا را بر تنه ضمخت خویش احساس می کرد.ابتدا از این حس اکراه داشت ولی ارام ارام خود را با پسرک راحت تر و صمیمی تر می دید.پسر دست به درون خورجین کوچک خود برد و نی لبکی را از ان بیرون کشید و شروع به نواختن زیبا ترین اهنگ هایی کرد که درخت تا ان زمان به گوش خود هرگز نشنیده بود . درخت از شنیدن صدای موسیقی به وجد امد و شاخه های خود را در اغوش باد به این سو ان سو تکان داد. انوار طلایی خورشید نیز از میان برگ ها همانند نت های دل انگیز موسیقی صورت پسرک را نوازش می کردند. درخت داشت چیزی را تجربه می کرد که تا قبل از این تجربه نکرده بود . پس از گذر لحظاتی دل انگیز و رویایی پسر کم کم احساس خستگی کرد . نی لبک را به کناری گذاشت و خورجین خود را زیر سرش گذاشت و به شاخه های رقصان درخت در باد خیره شد و یواش یواش به خواب فرو رفت....در دنیای مه الود رویا خویش حضور کسی را در کنار خود احساس کرد برگشت تا ببیند این غریبه کیست که نا گهان چشمانش با چشمان سیاه رنگی که به تاریکی شب های یلدا و به زیبایی اسمان پر ستاره بود هم سو شد. دختری زیبا در کنار او نشسته بود که صورتی به زیباییی قرص ماه و خرمن موهای مشکی او در نوازش نسیم چون موج های خروشان رودخانه ای وحشی و بکر می بود ..پسرک نرمی دستان دختر را در میان دستان خود حس می کرد و محو زیبایی های او شده بود حس می کرد که این غریبه را سالیان سال است که می شناسد اگر چه اولین بار است که او را می بیند.. در دنیای رویای او هیچ کلمه ای بین او دختر رد بدل نمی شد ولی هر نگاه دنیایی از کلمات را بین ان دو منتقل می ساخت نگاه دختر لبریز از داستان های دلفریبی بود که به افسانه های هزار یک شب می ماند و ارامشی که حضورش به پسر می داد وصف ناپذیر و فراموش ناشدنی او در رقص نگاه های دختر از رویای خویش به رویا هایی دیگر می رفت و هر لحظه را متفاوت تر از لحظه ای دیگر تجربه می کرد . پسرک از دیدن این رویا در شگفت بود.او هرگز دوست نداشت که این لحظات به پایان برسد دوست داشت که تا ابد در این خلسه باقی بماند اما صدایی داشت از پشت سر او را فرا می خواند. صدا دائما تمرکز او را از دختر دور می کرد و او با تلاشی بیشتر قصد داشت که دوباره بر تصویر دختر که هر لحظه محو تر و محو تر می شد تمرکز کند اما صدا او را فرا می خواند. یک لحظه به عقب برگشت و ناگهان نوری شدید چشمانش را زد او چشمانش را بست و سرش را برگرداند نور قطع شد چشمانش را گشود ولی دخترک رفته بود وبه جای دستان نرم و لطیف او شاخه سبز زیبایی را در میان انگشتانش گرفته بود ...صدا باز پسرک را فرا خواند او سرش را برگرداند نور باز به درون چشمانش راه یافت او دستان کوچک خود را در مقابل چشمانش گرفت .... و دقایقی در سیاهی سپری شد ارام ارام دستانش را از مقابل صورتش کنار زد و چشمان خود را گشود ..تصاویری نا مشخص را می دید....می دید که زیر درختی تنومند نشسته است که شاخه های خود را همچون سایه بانی بر سر او گشوده ولی خورشید در حال غروب بود و درخت نمی توانست بیش از اندازه شاخه هایش را خم کند تا نور پسرک را از خواب بیدار نکند پسرک ارام ارام زمان و مکان را به یاد اورد ... کش و قوسی به خود داد و از زمین بر خواست هوا در حال تاریک شدن بود و باید زودتر خود را به ابادی می رساند پس عزم رفتن کرد .خورشید دیگر غروب کرده د و جای خود را به اولین ستاره در اسمان داده بود..پسرک از درخت لحظه به لحظه دور تر می شد و به سمت چراغ های روشن ابادی که او را به سوی خود فرا می خواندند روان بود..و در فکر خود به رویای عجیبی که دیده بود می اندیشید و به تک درخت کهنسال ...............درخت سایه پسرک را که در هوای گرگ میش از او دورتر دور تر می شد بدرقه می کرد تا جایی که سیاهی سایه پسرک و سیاهی شب با هم در امیختند و یکی شدند. اسمان ارام ارام سفره ستاره ها یش را برای میهمانی از شب می چید و ماه در گوشه ای به تماشای دشت نشسته بود . ستاره ای ابی رنگ در بالای سر درخت می درخشید و درخت در این فکر فرو رفته بود که یک روز از زندگیش با هزاران هزار سالی را که سپری کرده بود تفاوت داشت ..جوان هرگز دیگر از ان مسیر نگذشت و درخت نیز هزگز چنین حسی را دوباره تجربه نکرد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط نادر
|
|
||