تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده - مردی با لباس قرمز
عشق
خسته با شانه هایی که از کشیدن کوله سنگین درد می کرد بر تخته سنگی نشسته بودم چند رو ز بود که به کوهنوردی سپری می شد غروب بود و هوا کم کم رو به تاریکی می گذاشت خورشید اخرین پرتو های حیاط بخش خود را به چمن زار بزرگی که در مقابلم گسترده شده بود می بخشید چمن زار فراخی که دور تا دور ان در محاصره کوه های زیبا و پوشیده از درختان کاج و سرو سپیدار قرار گرفته بود . جهانی رویایی پر از زیبایی های بسیار که خستگی را از روح و جسم ادمی می زدود .نسیمی فرح بخش دست نوازش خود را بر سر این چمن زار زیبا می کشید و رایحه زیبای انها را به همراه رطوبتی دلچسب به سوی من هدیه می اوردو من عاشقانه ان هدیه را می پذیرفتم. همچنان بر روی این تخته سنگ نشسته بودم و به این دنیای افسونگر نگاه می کردم.در مقابلم دسته بزرگی از گاو های اهلی با رنگ های متنوع مشغول چرا بودند..گاهی وقتی دو تای انها بر سر مسیر یکدیگر قرار می گرفتند با شاخ های بلند خود برای همدیگر خط نشان می کشیدند و هر که زور بیشتری داشت خوب سهم بیشتری را هم قطعا می برد اصلا دوست نداشتم طرف دیگر این دعوا باشم.اندکی بعد تصمیم گرفتم از روی تخته سنگ بلند شوم به عکاسی از سوژه های مقابلم بپردازم .دوربین عکاسیم را برای دور ماندن ازرطوبت هوا در اغوشم پنهان کرده بودم از تخته سنگ پایین پریدم.و شروع به قدم زدن در میان این علف زار بزرگ کردم.خورشید دیگر ار نظر پنهان شده بود و روشنایی به سرعت در حال محو شدن بود باید هر چه زود تر عکاسی می کردم وگرنه تا فردا صبح عکس بی عکس...به طرف گاو ها رفتم در نزدیکی انها محل مناسبی را انتخاب کردم و بر روی چمنها دراز کشیدم تا هم ارامش حیوانات را بهم نزنم و هم بتوانم ازفاطله ای نزدیک تر از انها عکس بگیرم.بعد از چند فریم عکاسی محل خود را تغییر دادم و روی چمن ها چم باتمه زدم لباسم از رطوبت چمن ها خیس خیس شده بود ولی کاپشن قرمزم گرمای مطلوبی را برایم فراهم کرده بود.در همین حین گوساله ای بسیار زیبا تو جهم را جلب کرد. من درست در مسیر چرای او بودم ساکت نشستم و منتظر شدم تا نزدیک تر و نزدیک تر بیاید...گوساله ای بود سیاه رنگ که در محل فرو رفتن سم هایش در چمن زار رنگ های سپیدی زانو هایش را پوشانده بود .هر وقت که دوربین را به سمتش می گرفتم گویی متوجه می شد که مشغول عکس گرفتن هستم به من زل می زد و اصلا جم نمی خورد چه گوساله با شعوری بود واقعا_خلاصه دقایقی به این ترتیب سپری شد .من در دنیای خودم غوطه ور بودم و همه محیط پیرامونم را به فراموشی سپرده بودم.گویی در دقایقی از همه دنیا جدا شده بودم و در حبابی از خلا قرار گرفته بودم.گویی چشمم به دنیای دیگری گشوده شده بود که با این دنیای فیزیکی فرسنگ ها فاصله داشت.دنیایی از جنس رز های صورتی و لبریز از رایحه های ملکوتی در همین حس و حال بودم که صدای خس خس نفس کشیدن چیزی توجهم را به خود جلب کرد و مرا از دنیای خود ارام ارم بیرون اورد هر چه از دنیای دوست داشتنی خود بیشتر فاصله می گرفتم صدای خس خس هم بیشتر می شد. دوست نداشتم از دنیای خودم جدا شوم ولی صدا مرا به دنیای فیزیکی فرا می خواند انگار حادثه ای در حال وقوع بود.به خود امدم سایه بزرگ و غول اسایی را در کنار خود حس می کردم.برای اینکه قبضه روح نشوم ارام از زیر چشم نیم نگاهی به سمت چپم انداختم . به خود این جسارت را دادم که باید هر طور شده نگاه کنم پس با این افکار سرم را ارام چرخاندم ناگهان صورتم با دو چشم درشت سیاه رنگ و البته کمی عصبانی متقارن شد. که از من می پرسید وسط سفره غذای من نشستی که چی ؟خوبه منم بیام وسط سفره غذای شما بشینم بگم مو مو در ضمن دفعه اخرت باشه لباس قرمز به تنت می کنی ها.......گاوی بسیار بزرگ و سیاه رنگ مرا از خلوت خودم بیرون کشیده بود به دور برم نگاهی سریع انداختم بله حدسم درست بود محاصره شده بودم....دیگر وقت ماندن نبود دوربین را محکم در دستم گرفتم و اماده شدم که مثل گلوله فرار کنم گاو هم در فکرهای دیگری بود که اصلا دوست ندارم درباره انها نظری بدهم ناگهان بازی شروع شد و گاو به سمت من یورش برد من هم دو پا بر پا هایم افزودم و به سرعت میدان را ترک کردم .حتی به پشتم هم نگاه نکردم که ببینم ایا تحت تغیب هستم یاخیر....در حال فرار نگاهم به کاپشن قرمزم افتاد با خودم می گفتم حقته نادر خان مگه اومدی میدان گاو بازی لباس قرمز هم پوشیدی...خلاصه بعد از فراری طولانی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم دیدم حیوان حتی به خود زحمت تعقیب من را هم نداده و ارام مشغول چراست......نفسی تازه کردم و به سمت چادر راه افتادم هوا دیگر تاریک تاریک شده بود و اولین ستاره در اسمان نوید بخش یک شب مهتابی بود.....زندگی ما انسان ها هم پر از علت ها و معلول هاست گاهی ما چرخه وقایع را به حرکت در می اوریم و از این شاکی هستیم که چرا زندگی با ما اینگونه تا می کند. من به میان گله گاو ها رفته بودم ولی غافل از اینکه رنگ قرمز لباس من تحریک کننده انها ست گاهی در زندگی عقاید و باور هایی مارا اراسته است که خود نمی دانیم که علت بروز دردسر های زندگی ما هستند. بی مهابا مسائل اطراف خود را مقصر اصلی بروز مشکلات در زندگی خود قلمداد می کنیم. برای بر حذر ماندن از گاو های سیاه و بزرگ مشکلات بایستی پیراهن باور های تحریک ساز و مشکل جذب کن را از خود جدا کنیم.افکار خوب جذب کننده ارتعاشات و موقعیت های خوب و افکار نا مناسب نیز جذب کننده بلایایی طبیعی از هر نوعی که مورد پسند شما باشد خواهد بود.این تصمیم بر عهده شماست که فرد دیروزی زندگی خود باقی بمانید یا با قرار گرفتن در مقابل اینه روح خود تبدیل به فردی از جنس فرداهای خود شوید..نادر تابستان 1387

برکت باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط نادر  |