تبليغاتX
یادداشت های کوتاه یک نویسنده - بابا یکم یواش
عشق
خیلی وقت بود که قلم به دست نگرفته بودم البته خوب می دانید که منظورم از قلم کیبرد هستش . شاید قسمتی از ان به خاطر این بود که هم حس و حال نوشتن نداشتم هم اینکه سرعت وقایع زندگیم کمی بالاتر رفته بود...چه جالب سرعت وقایع..... موضوعی را که امروز می خوام دربارش صحبت کنم مسئله جالبیه البته شاید مثل همیشه باز برای من ..چند وقتی بود که عادت های غذاییم عوض شده بود و دچار سوءهاضمه شده بودم به همراه بیماریی که برام پیش اومده بود سیستم ایمنی بدنم ضعیف تر و ضعیف تر شد.شرایط زیاد دلچسبی نبود .برای ما انسان ها که عادت داریم هر روز که از خواب بیدار شویم و خود را همان کودک سر حال گذشته ببینیم این موضوع زیاد خوشایند نیست. غافل از اینکه فشار های زندگی رژیم های غذایی و بسیاری از مسائل دیگر بدن فیزیکی مارا فرسوده تر فرسوده تر می کنند.ده دوازده سالی می شود که از خوردن هر گونه داروی شیمیایی پر هیز می کنم بیشتر سعی من بر این است که از روش های استفاده کنم که ضرر کمتری برای بدن داشته باشد . روش هایی مثل هومیو پاتی طب گیاهی و و و.....بروز مشکل تب لرزو سرما خوردگی چند روزی مرا از کار و زندگی انداخته بود و مشکل سوء هاضمه هم مزید بر علت شده.....به دنبال جوابی برای این مسئله می گشتم فکر کردم با مصرف ویتامین ها و مکمل های غذایی می شود مسئله را به نحوی فیصله داد ولی از دیدگاه بیماری بنده کور خوانده بودم و در ضمن سر بدن را با این موضوع ها نمی توان شیره مالید......یک روز بعدظهر پشت کامپیوتر نشسته بودم و در حال بررسی سی دی هایی بودم که در داخل کیف سی دیم قرار داشت برخی از انها فاقد اسم بودن و چون خیلی وقت بود که به انها نگاهی نیانداخته بودم از محتوای انها کاملا بی خبر بودم تعدادی از انها برای چند سال قبل بود یکی یکی سی دی ها را داخل کامپیوتر قرار می دادم و و به انتظار باز شدن ان توسط کامپیوتر نفتیم می نشستم بعد از انداختن نظری اجمالی به محتوای سی دی ان را از کامپیوتر خارج می کردم و با ماژیک سی دی اسم سی دی را بر روی ان می نوشتم با هر بار باز کردن درماژیک سی دی بوی تند ماژیک به مشامم می خورد و مرا به یاد نقاشی های دوران کودکی و بسته ماژیک هایم می انداخت و خاطراتی خوشی از ان دوران را در ذهن من تداعی می کرد.کار به ارامی در حال پیشرفت بود و من سی دی به سی دی در حال جلو رفتن احیای خاطرات گذشته تا اینکه به سی دی جالبی رسیدم سی دی فیلمی بود در باره اوشو عارف هندی این سی دی به منطقه پونای هند اشاره داشت که محلی را برای گرد همایی کسانی که پیرو و علاقه مند به مکتب او بودند از طریق می دیا پلیر صحنه ها را سریع به جلو می بردم قصد خاصی از تماشا نداشتم صحنه ها یکی بعد از دیگری می گذشت در صحنه ای گروهی را نشان می داد که مشغول سماع بودند در صحنه ای دیگر عده ای در حال مدیتیشن گردا گرد هم جمع شده بودند و رقص های باله و انواع فعالیت هایی که به افراد حاظر در انجا ارامش می داد در انجا فضای دلنشینی که شامل فضای سبز و ساختمان هایی با طراحی سنتی بودند اماده شده بود.افرادی که انجا بودند هر قوم تیره و نژآدی را شامل می شدند و همه با ردا هایی یک شکل بعضی به رنگ شرابی و برخی سفید مشغول انجام فعالیت های معنوی بودند همینکه خواستم سی دی را در بیاورم صحنه ای نمایان شد که چند ثانیه بیشتر ادامه نیافت و موضوع عوض شد ..صحنه عبارت بود از مکانی از ان مرکز که سه کماندار با هیئت های سامورایی با کمان های خود مشغول انجام تمرین کشیدن کمان بودند به خاطر علاقه ای که به این ورزش دارم و خودم نیز ان را انجام می دهم دوباره صحنه را به اول باز گرداندم و دوباره و دوباره و باز هم دوباره ان را نگاه کردم..چیز خاصی توجه من را به خود جلب می کرد .......... ان موضوع روش و شیوه ان کمان دارن برای کشیدن زه بود.چیزی که من در تمریناتم هیچوقت به ان دقت نمی کردم انها کمان را به ارامی در دست می گرفتند و هماهنگ با یکدیگر انرا به بالای سر خود می بردند و به ارامی زه سنگین کمان را به سمت صورت خود می کشیدند. تیر اندازی با کمان ورزشی بسیار سنگین و حاوی نکات بسیار ریز و دقیقی است که در صورت رعایت نکردن ان تیر شما به هدف نخواهد خورد.کمان هر فرد برا اساس استیل بدن او بلندای طول بازویش انتخاب می شود و یک کمان نرمال برای تیر اندازی و پرتاب تیر تا هفتاد متر نیاز به پونداژی در حدود چهل پوند می باشد.... یعنی برای کشش زه شما باید بر بیست کیلوگرم نیروی که زه و قبضه را به سمت هم می کشد غلبه کنید.کمان من نیز حول حوش چهل پوند هست و چون در هر بار تمرین حدود هفتاد و دوپرتاب انجام می شود بیشتر کمانداران ترجیح می دهند که در کشش های اولیه با قدرت و سرعت این کار را انجام دهند تا زه را زود تر به محل ان روی صورت خود برسانند و بتوانند تا انتهای تمرین از نیروی خود بهترین استفاده را بکنند ولی کار ان کمانداران ژاپنی خیلی عجیب بود انها گویی در مراقبه در حال کشش کمان بودند. برایم جالب بود چون کشش ارام کمان با عث سریعتر خسته شدن عضلات کتف سینه و بازو ها و ساعد می شود ولی کنجکاو بودم تا شیوه انها را نیز بررسی کنم....تصمیم گرفتم این کار را در تمرین جلسه بعد انجام دهم روز بعد به سر تمرین رفتم و در فاصله سی متری سیبل ایستادم تیر را بر روی محل استقرار ان روی قبضه قرار دادم و انتهای ان را بر روی محل مشخص ان روی زه.....کمان پنج کیلو گرمی را با دست چپم بالا اوردم و با دست راست به ارامی هرچه تمام تر زه را به سمت صورتم کشیدم کمان بسیار سنگین تر به نظر می رسید لحظاتی بعد زه به ارامی روی صورتم قرار گرفت ولی من هنوز حرکت کمان و زه را احساس می کردم اما این بار عجله ای برای پرتاب نداشتم وقتی که نوک تیر از کلیکر کمان رد شد با شنیدن صدا ان فهمیدم که وقت رها ساختن تیر فرار رسیده زه را رها کردم کمان به سمت جلو پرتاب شد و چرخی زد و مثل همیشه در دستم چرخید ..تیر در هوا زوزه کشان به حرکت درامد سینه باد را شکافت و به سمت مرکز هدف پیش تاخت و لحظاتی بعد صدایی که ناشی از برخورد تیر با سطح فیس بود به گوشم رسید تیر بر روی سیبل در جای خود ارمیده بود. تمامی این اتفاقات در کسری از ثانیه رخداد . با کمانی با پونداژ چهل پوند تیر می تواند در عرض یک ثانیه هفتاد متر را طی کند.ولی انگار زمان برای من ایستاده بود.در پرتاب های بعد نیز این اتفاقات تکرار شد و در پایان رکورد گیری به نتیجه ای خیلی بالاتر و باور نکردنی تر دست یافتم..برایم جالب بود اکنون به راز حرکات ان کماندارن نزدیک شده بودم .......ارامش........خوشحال از اتفاقاتی که افتاده بود به سمت خانه رفتم در طول مسیر با خود به این موضوع می اندیشیدم که این روش شاید در سایر مراحل زندگی نیز کار برد داشته باشد البته به غیر از عکس العمل سریع در حین رانندگی........به خانه که رسیدم و در را باز کردم بوی دلپذیری که حکایت از اماده بودن غذا داشت فضای خانه را را پر کرده بود وقت وقت نهار بود ...دست ورویم را شستم و برای خوردن نهار به خانواده پیوستم قبل از اینکه اولین قاشق را بر دارم به این فکر کردم که چرا موضوع ارامش در حرکات را در غذا خوردن رعایت نکنم پس با این فکر اولین قاشق را به سمت دهان بردم و و شروع به ارام جوییدن اولین لقمه غذا کردم ... زیز چشم نیم نگاهی به اطرفیانم نیز داشتم .... برادم با هر قاشق من چهار قاشق را می بلعید جالب اینجا بود که تا روز قبل از ان این من بودم که همیشه برنده رقابت ها می شدم صبحانه نهار شام فرقی نمی کرد......وقتی همه غذایشان را تمام کردن من تازه نصف غذایم را بیشتر نخورده بودم ولی باز به ارامی به غذا خوردن ادامه دادم سفره جمع شد و من همچنان می خوردم می توانستم حدس بزنم که در ذهن مادرم چه می گذشت حتما با خودش می گفت این پسره حتما باز ی چیزیش شده پیش خودم گفتم نکنه فکر کنه پسر نازنینش عاشق شده صد البته که نشده بود داشت اخه داشت یک سری تحقیقات انجام می داد ....این رویه را چند روزی ادامه دادم سرعتم در غذا خوردن از نصف هم کمتر شده بود ولی نتیجه حیرت انگیز بود من ظرف چند روز بهبود یافتم هم سلامتیم را به دست اوردم و هم معده ام اکنون می توانست فولاد را خرد کند........چند وقتی است که نتیجه داستان هایم را به شما واگذار می کنم دوست دارم شما هم در این داستان ها با من سهیم و همراه باشید ولی اجازه بدهید یک جمله بگوییم.....اخ که این فضولی منو کشت...... کمی از سرعت زندگی خود بکاهید فقط کمی برای یافتن حقیقت لازم نیست اسرار ماوارائی را بدانیم رعایت نکات کوچک و پیش پا افتاده و عمل به انها اسرار واقعی زندگی ما را تشکیل می دهند نکاتی که هر روز از کنار انها می گذریم و توجهی به انها نمی کنیم..این است راز زندگی ............روز خوبی داشته باشید لبریز از عشق سرشار از برکت

پاییز ۱۳۸۷

نادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط نادر  |